تبليغاتX
پروانه سوخته
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
داستان مسعود قسمت اول

        مسعود که قبلا در جراید و کتابها از بی بند وباری دختران و پسران اروپا و بلکه همه ی جهان خبرها خوانده و مطلب ها شنیده بود اکنون به مقتضای موقعیت سنی کم و بیش خود ناظر این حقیقت میبود که جدا مدار اصلی افکار این نسل سرگردان و عصیانگر جز بر محور شهوات و جلب عیش و نوش زود گذر نیست .....

لذتهائیکه به دنبال آن ها جز سیه بختی و از دست دادن سلامتی و ابرو چیز دیگری نیست .

                                                               

  یک لحظه هوسرانی یک عمر پشیمانی

      مسعود بیشتر از این جهت متاثر میشد که جوانانیکه مدعی روشنفکری میباشند و اغلب درباره مسائل بزرگ اجتماعی اظهار نظر مینمایند چرا نسبت به روش زندگی شخصی خود نمی تواند درست فکر کنند ؟! و راه مستقیمی که دور از هر گونه انحراف باشد پیش گیرند تا عملا سرمشق و نمونه ای برای اصلاح باشند . مسعود تا انجا که ممکن بود از ارشاد و راهنمائی این نوع جوانان هم مضایقه نمی نمود .

 

 

                                                                   

 

 

      چند ماهی گذشت و مسعود با جدیت تمام سرگرم درسهایش بود و از بهترین شاگردهای کلاس به شمار میرفت و اغلب دانشجویان اشکالات خود را از او می پرسیدند  و او هم خیلی صمیمانه با آنها همکاری میکرد و با همه رفتاری دوستانه داشت . و بنا به دستور و فرمان دینش به همه صادقانه عشق میورزید و پیداست که در این میان آنهائیکه از پاکی و صداقت بیشتری برخوردار بودند مسعود هم بیشتر بانها ابراز ارادت مینمود و بنا به قانون اعتقادیش مسئله نژاد و طبقه برایش مطرح نبود بلکه ملاک او << تقوا و انسانیت >> بود . در این جریان که مسعود همواره با دانشجویان اعم از سیاه و سفید همدرس و همکار بود و همه شاگردان برای رفع اشکالات درسی خود از او یاری می طلبیدند متانت و وقار یکی از دختران آلمانی نظر او را بخود جلب کرد به طوریکه گاهگاهی دورادور مراقب حرکات و رفتار اوبود . دختری که مورد توجه مسعودواقع شده بود با دیگران فرق بسیاری داشت . او از سنگینی و نجابت خاصی برخوردار بود و همین صفات انسانی و حسن رفتار باعث میشد که مسعود درباره او باندیشه فرو رود . هر چه بیشتر برفتار و کردار دختر دقیق میشد جز متانت و سرگرم بودن بدرس چیزی از او نمیدید . و چون دختر را منطقی و جویای حقیقت یافت بیشتر با او انس گرفت . مسعود کم کم حس کرد که در وجودش نسبت باین دختر واقعا شایسته و خوب علاقه ای پیدا شده اما فکر میکرد با وجود اینکه علاقه اش یک علاقه مقدس و به خاطر فضائل اخلاقی و صفات حمیده دختر میباشد مع الوصف اگر بخواهد همین علاقه پاک را دنبال کند از برنامه اصلی خود وهدفش که ادامه تحصیل میباشد باز میماند و نمی تواند پاسخ صحیح و قانع کننده ای برای وجدان خود و مخصوصا پدر و مادرش داشته باشد . و ممکن است برنامه زندگی آینده اش در هم بریزد . بنابراین تشخیص داد که بهتر است بیش از این فکر و حواس خود را بسوی دختر نکشاند و به طور جدی دنبال برنامه های درسی خود باشد تا پایان تحصیل فرارسد سپس دراین باره فکر کند و تصمیم بگیرد .

                                                          خرد و اندیشه سالم همه جا راهنمای آدمی است

 

 

 

                    خرد پیوسته جان دلشاد دارد

                                                           زمحنت مرد را آزاد دارد

 

         مسعود خیلی درست فکر کرد و درست تصمیم گرفت . با این طرز فکر صحیح و تصمیم قاطع دوره چهار ساله دانشکده را به خوبی گذراند و موفق بدریافت گواهی نامه مهندسی خود گردید . در طول این مدت گاهی باز فکرش بسوی دختر جلب میشد اما با هوای نفس مبارزه مینمود و در برابر وسوسه های او مقاومت میکرد تا با یاری خدای مهربان پیروز شد .

                                        

                                                             

 

        یگانه عامل موثری که مسعود را در همه امور زندگی با موفقیت روبرو مینمود ایمان پاک او بود . او به خدای بزرگ ایمانی واقعی داشت و به خوبی تشخیص داده بود که این جهان با عظمت و شگفت آفریننده ای توانا و مهربان دارد که هر که مخلصانه بدو رو کند آشکارا با چشم دل حقایق را درک میکند و از مددهای غیبی بهره ها میگیرد . دانشگاه و منزل مسعود با مسجد فاصله زیادی داشتند و مسعود موفق نمیشد که همه روزها به مسجد برود ولی خود را ملزم نموده بود که جمعه ها حتما به مسجد برود و از نماز جماعت و روحانیت خاص مسجد بهره مند شود . نماز جماعتی که در مسجد خوانده میشد باینصورت بود که دانشجویان روی پاکی عقیده و ایمانی که بهم داشتند یکی را امام جماعت قرار میدادند و نماز را به جماعت میخواندند و با این ترتیب خاطرات مسلمین صدر اسلام را تجدید مینمودند .

 

      در دوران تحصیل گاهگاهی بین مسعود و دوشیزه مارگرت گفتگوهای ساده ای به عمل می آمد . بعضی اوقات هم که مسائل علمی و فلسفی مطرح میشد مسعود میدید که مارگرت  خیلی خوب و عالی فکر می کند . روابط مسعود با مارگرت در سطحی اخلاقی و ساده بود و این بیشتر موجب تعجب دختر شده بود که جوانی این چنین دارای ایمانی پاک و شدیدا پای بند معتقداتش باشد و کاملا رعایت اخلاق و حقوق انسانی را بنماید . رفتار مسعود سبب شد که مارگرت قلبا باو علاقمند شود ودر باره مکتب فکری و هدفی مسعود تحقیق و پرسشهائی بنماید و از او بخواهد که او را با پایه های مکتب اسلام و کتابهای اسلامی آشنا کند نتیجه این شد که دختر به پذیرش اسلام تمایل پیدا کرد . مارگرت و مسعود هر یک در قلب خود نسبت بدیگری احساس مهر و علاقه مینمودند ولی از آنجائیکه هر دوی انها از یک تربیت صحیح خانوادگی و فکر سالم بهره مند بودند کوچکترین سخن و مطلبی در این باره بهم نمی گفتند .

 

                                                                 

 

       پس از انکه مسعود خیالش از پایان تحصیلاتش آسوده شد نامه مفصلی برای پدرش نوشت و جریان علاقه خود را به مارگرت و چگونگی حال و رفتار او را شرح داد و از او و مادرش اجازه خواست که با دوشیزه مارگرت ازدواج نماید . مسعود در نامه ای که به پدر و مادرش نوشت باین نکته نیز اشاره کرد با اینکه مردم غرب در نتیجه زندگی ماشینی عواطف انسانی را از دست داده اند ولی هنوز هم خانواده هائی وجود دارند که به فضائل اخلاقی و معنویت پای بند بوده و شخصیت و ارزش واقعی خود را حفظ کرده اند و دوشیزه ای که باو علاقه مند شده از خانواده ای اصیل و شرافتمند میباشد .

 

                                                             

 

     پدر و مادر مسعود نسبت بازدواج پسرشان بی توجه نبودند و روی روشن بینی که داشتند میدانستند که چگونه دختری باید برای همسری او انتخاب شود . با اینکه حالت غرب زدگی و تجددطلبی بیشتر جوانان ما را از راه صحیح زندگی و تمدن واقعی و سالم دور نموده ولی با ز هم به لطف خدا دختران واقعا شایسته و روشنفکر که  هم با معلومات و هم دارای اخلاق سالم و ایمان حقیقی میباشند زیاد پیدا میشود و به همین جهت هم پدر و مادر مسعود خیلی موافق نبودند که مسعود از خارج زن بگیرد . اما در شرائط خاص ووضع استثنائی که برای مسعود پیش آمده و شرح کاملی که درباره روحیه و اخلاق و روش مارگرت و خانواده او داده است و اینکه با این ازدواج نه تنها یک دختر پاکدل و شیفته حقیقت مسلمان میشود بلکه خانواده او وکسان بیشتری ممکن است باسلام گرایش پیدا کنند مطلب صورت دیگری به خود گرفته و حکم وظیفه و تکلیف را پیدا کرده است .

 

     چند روزی گذشت و مسعود در انتظار رسیدن نامه پدر و مادر ش بود وخود را مقید نموده بود که تا اجازه آنان را بدست نیاورد هیچ نوع اقدامی  ننماید و سخنی هم نگوید . نامه رسان آمد و نامه ای به مسعود داد. مسعود با عجله پشت پاکت را خواند که بداند نامه از کیست و همینکه متوجه شد نامه پدرش میباشد فورا آنرا باز کرد و شروع به خواندن نمود . وقتی که به جمله موافقت و اجازه پدر و مادرش رسید خیلی خوشحال و مسرور شد . مسعود روی شوقی که داشت نامه را خیلی با عجله و شتاب میخواند و بیشتر بدنبال جمله موافقت با پیشنهادش میگشت و همینکه خیالش آرام شد لازم دید برای بار دوم نامه را با دقت کامل بخواند . پدر ومادر مسعود با اطمینانی که از طرز فکر و عقل فرزند خود داشتند و یقین میدانستند که مسعود قطعا همه جوانب را در نظر گرفته و مسلما تشخیص او درست است پس از یک سلسله راهنمائیهای لازم موافقت خود را مشروط باینکه دوشیزه مارگرت بدین مقدس اسلام مشرف شود اعلام نمودند . مسعود دستورات و نکاتی را که پدرش یادآوری نموده بود به دقت خواند و آنها را به خاطر سپرد که به موقع به دوشیزه مارگرت و خانواده اش تذکر دهد . در اینجا مسعود تصمیم گرفت که مرحله دوم اقدامات لازم را شروع نماید لذا به منزل یکی از دوستان صمیمی خود رفت و جریانرا از اول تا بدست آوردن موافقت پدر و مادر برای او شرح داد و از وی خواست که از آن پس او را یاری نموده به خانه مارگرت برود و بعد از تشریح نمودن همه مطالب برای پدر و مادر او اگر زمینه را مساعد دید رسما خواستگاری نموده و پیشنهاد نماید که در جلسه بعدی خودم هم باشم تا مذاکرات لازم به عمل آید . دوست مسعود وظیفه و ماموریتش را به خوبی انجام داد و با آقای فرانکه پدر مارگرت ساعتی مذاکره نمود . و او را از خصوصیات اخلاقی مسعود آگاه ساخت و بوی اطمینان خاطر داد که اگر این ازدواج انجام گیرد هم مسعود و هم مارگرت هر دو خوشبخت خواهند شد . سخنان دوست مسعود چون از روی صداقت و بی نظری بود در قلب آقای فرانکه اثر گذاشت و لازم دید جریانرا با خانمش در میان بگذارد . کوشش مارگرت و خصوصیات اخلاقی مسعود سبب شد که پدر و مادر مارگرت مسعود را بپذیرند . سرانجام بعد از دو جلسه دیگر گفت و شنود و تبادل نظر تعیین وقت شد که روز یکشنبه ساعت 4 بعد ازظهر مسعود باتفاق دوستش بمنزل آقای فرانکه بروند . عصر یکشنبه فرا رسید مسعود و دوست با وفایش ساعت سه و نیم از منزل خارج شدند که بتوانند به موقع بمنزل آقای فرانکه برسند . چند دقیقه ای به ساعت چهار باقی بود که بدرب منزل رسیدند ولی صبر کردند که ساعت 4 تمام باشد . زیرا مردم اروپا بوقت شناسی خیلی مقید میباشند و از وقتیکه برای ملاقات و یا امور دیگر تعیین مینمایند حتی یک دقیقه هم ( گاهی ثانیه) کم و زیاد نمیکنند و سر موفقیت و پیشرفت آنها نیز از همین جهت است که در مورد انجام کارها و وظایف شغلی و امور زندگی مردمی وظیفه شناس و کاملا منظم شده اند ودر هر کجای زندگی آنها دقت و نظم و حساب به چشم میخورد و هرکس در حد خود کار ووظیفه ای را که دارد در کمال درستی و بی نقصی انجام میدهد ودر نتیجه از این بابت یعنی از جهت : تکنیک و علم اقتصاد پیشرفت کرده اند و بااین ترتیب صرفنظر از اصول اعتقادی و معنوی و انحرافات فکری و اخلاقی تقریبا زندگی منظم و اجتماعی کم دغدغه و کم دردسر بوجود آورده اند که همه در رفاه میباشند .

 

                                                                   

 

         در فرصت کوتاه چند دقیقه ای که به ساعت چهار باقی بود مسعود که خود را در آستانه تحول تازه ای در زندگیش میدید .     توجهی به سوی خدا نمود یکباره منقلب شد . قلبش شکست اشک از چشمانش جاری شد حال خوشی برای رازو نیاز پیدا کرد . بدون اینکه از لبانش سخنی شنیده شود گفتنی ها را به خدای خود گفت و از او در این امر خیر و سنت طبیعی مدد ویاری خواست و امر خودرا باو واگذار نمود . زیرا او مارگرت را فقط به خاطر صفات حمیده و روح خداپرستی که دارد انتخاب نموده در صورتیکه دختر از او زیباتر بسیار بوده است .

 

                                                                

 

      ساعت 4 شد . زنگ را زدند درب باز شد. مسعود باتفاق دوستش وارد منزل شدند آنها را باطاق پذیرائی راهنمائی نمودند . در این جلسه ظاهرا دو مسلمان با چند مسیحی هم صحبت میشوند ولی چهره و سیمای حاضرین حکایت از این دارد که همه آنها دارای معتقداتی واقعی میباشند و در یک اصل مهم که پرستش خدای یگانه است با هم اشتراک عقیده دارند . و به همین مناسبت هم مجلس از صفا و صمیمیتی خالص بهره مند بوده و گفتگوها فقط بر مدار صداقت و یکرنگی و یگانگی انجام میگرفت . مسعود ضمن اینکه مراتب علاقه مندی شدید خود را نسبت به مارگرت ابراز میدارد همه مشکلات و مواردی که ممکن است موجبات ناراحتی در آینده شود یکایک شرح میدهد تا هیچ گونه ابهامی باقی نماند و گله و کدورتی پیش نیاید . پس از آنکه مسئله تشرف مارگرت بدین مقدس اسلام مورد موافقت واقع میشود و خانواده عروس روی اخلاص و بی نظری و پاکی دل که در مسعود میبینند و رفتارش را یک رفتار فوق العاده و کاملا منطبق با اصول انسانیت و شرافت مشاهده مینمایند . همه آنها کم و بیش نسبت بدین مقس اسلام علاقه مند میشوند ولی مسعود مقتضی نمیبیند که فعلا در این باره صحبتی کند و مطلب را میگذارد برای روزی که آمادگی بیشتری پیدا شود و با اشتیاق کامل و بینائی واقعی دین حق را بپذیرند و بعدها همینطور هم شد و افرادی چند روی مشاهده رفتار و روش یک مسلمان واقعی مسلمان شدند . و این همان رویه ای است که مسلمانان صدر اسلام برای ترویج اسلام پیش گرفته بودند . یعنی با اعمال و رفتار اسلامی خود موجبات گرایش و اشتیاق دیگران را بدین اسلام فراهم مینمودند و این بهترین تبلیغ میباشد .

 

 

                                                               

 

        مسعود یکی از شروط ازدواج را رفتن بایران قرار میدهد و اضافه بر ان یاد آوری مینماید که : دوشیزه مارگرت باید زندگی خود را بر پایه و اساس زندگی معمول در ایران بنا نهد ودر واقع باید آماده یک تحول و دگرگونی و تغییر بزرگ در زندگیش باشد و خود را از هر جهت با وضعی که شاید چندان برایش خوش آیند نباشد باید تطبیق دهد تا ادامه زندگی او امکان پذیر باشد . پس ازآنکه مسعود این کلیات راگفت ودرباره بعضی مواردهمشرح بیشتری داد دوشیزه مارگرت شروع به تحقیقات و پرسشهائی ازمسعود نمود . مسعود پاسخ سئوالات مارگرت را خیلی صریح و روشن میداد . مارگرت هم هر جوابی را که میشنید کمی درباره اش فکر میکرد و سپس سئوال تازه ای مطرح میساخت گفتگگوهای بسیار جالب و شیرینی شد که گاهی حضار را به خنده می افتادندو گاهی تعجب مینمودند . سرانجام مارگرت فکر میکرد کهاگر بخواهد از چنین شوهر شایسته ای بهره مند شود باید فداکاری داشته باشد و مشکلات را نادیده بگیرد تا درزندگی موفقیت پیدا کند . مسعد ومارگرت درمحیطی پراز صفا با قلوبی خالی از هرگونه غرض و دلهائی پاک مذاکرات صمیمانه و صادقانه خود را پایان دادند و هردو موافقت خودرا با ازدواج اعلام نمودند . این اعلام نظرنهائی شوق و شادی در مجلس ایجاد نمود . پدر سالخورده مارگرت از مصاحبه دخترش با جوان ایرانی و پرسشهای جالبی که مینمود و جوابهای روشن و صادقانه ای که مسعود میداد خیلی خوشحال شده بود . مادر مارگرت از جابر خواست و فرزندش را باغوش گرفت و بوسه ای پرمعنی که حکایت از یکفراق طولانی بین مادر و فرزندمینمود از پیشانی دخترش برگرفت . و باصدای بلند بگریه افتاد که همه را متاثر نمود و پس از آن چند جمله ای گفت که باید آنها را با خط زرین نوشت و به همه مادران هدیه داد . : دخترم آنچه که مقدورم بود دربارهاتکوتاهی ننمودم جوانیکه بتو دلبسته و تو باو عشق پیدا کرده ای بیگانه است ولی یک انسان میباشد . انسانی با حقیقت و با شرافت من آشکارا سعادت و خوشبختی تو را در زندگی با این جوان میبینم و سزاوار نمیدانم به خاطر رنج دوری از تو از این مو هبتی که خدا عنایتت فرموده ترا باز دارم     . بهر کجا که میروی خدا نگهدارت باشد . حاضرین یکایک به داماد و عروس تبریک گفتند .

 

                                                                   

 

 

     بنابر پیشنهاد مسعود قرار شد در شب جمعه آینده با تشکیل مجلس ساده ای و دعوت از چند نفر مراسم  عقد رسمی طبق موازین شرع مقدس اسلام در همین منزل انجام شود . و از پدر مارگرت اجازه خواست که موافقت نماید بر حسب معمول در ایران هزینه جشن مختصر شب جمعه را او عهده دار شود . پیرمرد لبخندی پر از مهر و عطوفت زد و گفت : جوان عزیز مانعی ندارد تو در همین مدت کوتاه قلب من و مادرت باد که چنین فرزندی تربیت نموده اند . رحمت خدا بر خانواده هائی باد که درباره فرزندان خود احساس مسئولیت مینمایند و در تعلیم و تربیت صحیح آنها کوشش دارند . مسعود عزیزم البته تو خودت خیلی خوب تشخیص داده ای که مارگرت یک دختر نمونه است . ولی من برای اطمینان خاطر بیشتر تو میگویم که دخترم دارای قلبی پاک و روحی بلند است. من بارها دعا میکردم که این دختر به شوهری شایسته خودش برسد و حقا حیف بود که به خانه  کسی برود که قدرش را نداند . مسعود عزیزم خدا میداند که من چقدر نگران این مسئله بودم و چقدر بدرگاه خدای بزرگ رو میکردم که دختر من و همه دخترها در این زمانه پر آشوب از شر حیوانات آدم نما محفوظ بمانند . مسعود جان اکنون باین نتیجه رسیده ام که اگر هر کس با خدا راهی پیدا کند و بهر صورتی که باشد در کارها از او یاری بخواهد ودر زندگی جز راه راست و صداقت و پاکی راه دیگری نرود مسلما خدای مهربان در حقش لطف مخصوصی خواهد نمود و ممکن نیست اورا واگذارد و مایوس نماید . مسعود جان ایران کجا ؟! آلمان کجا؟! یک خانواده مسلمان ایرانی کجا ؟! یک خانواده مسیحی کجا ؟! اما ... اما ... پیرمرد بعد از این کلمات اشک از چشمانش جاری شد و دیگر سکوت کرد .

 

 

                                                         

 

 

      شب جمع فرا رسید . مجلس جشن عقد در کمال سادگی بر قرار شد . این جشن تزئینات ظاهری نداشت و از چراغهای الوان و قالیچه های سنگین قیمت که به در و دیوار نصب مینمایند خبری نبود و تشریفات چشم گیری هم برای پذیرائی در کار نبود اما شکوه و جلالی معنوی داشت و صفا و یکرنگی حاضرین جلوه خاصی بان داده بود و از بهترین تزئین که رضای خدا و نور ایمان و پاکی باشد برخوردار بود و جذابیت و جلوه ای داشت که فقط انسانهای پاکدل قادر بدرک آن میباشند . مسعود جشن های عقد ایران را به خاطر آورد که بعضی از آنها تا چه حد ظاهرا پر زرق و برق و با تشریفات زیاد  بر پا میشود و بعضی ها آنچنان خود را گرفتار تشریفات  و تجملات بی مورد نموده و مخارج سنگین بر یکدیگر تحمیل مینمایند که گویا مثل این است که در باطن قصد دشمنی و بدبخت کردن طرف را دارند !!

     و اینقدر فکر و ادراک که بفهمند : هرقدر بیشتر آتش رسومات غلط و خرافات را روشن کنند دودش بچشم خودشان میرود . این رفتار و حرکات از جهل و نادانی است و مسلما کارهائیکه با عقل و فکر سالم و دلسوزی واقعی همراه نباشد ثمره خوبی نخواهد داشت و چون رعایت حق و حقیقت و دستورات خدا در آنها نمیشود بعد از مدت کوتاهی اختلافات و ناراحتی ها شروع میشود تا جائیکه گاهی زندگی نوبنیاد از هم پاشیده میشود و خرابی های بسیاری از خود باقی میگذارد . جز این نیست که مردم از راستی و صداقت و توجه بخدا دور شده و به گژی و زرنگی های خود متکی و به نادیده گرفتن حقوق یکدیگر و ظلم وستم متمایل شده اند و مسلما چنین روشی عاقبت و سرنوشتی جز آنچه باو میرسند نخواهد داشت .

     و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا .... و هر که روی گرداند از یاد من در زندگی دچار تنگی و سختی خواهد شد . سوره طه آیه 124

 

 

                                                                        

 

   مراسم عقد شرعی و رسمی انجام شد و خطبه عقد بوسیله امام جماعت مسجد مسلمانان قرائت گردید . دوستان ایرانی مسعود با شعار صلوات دسته جمعی شور و هیجانی در مجلس ایجاد  مینمودند که برای حضار غیر ایرانی تازگی داشت و آنانرا تحت تاثیر قرار میداد .

 

 

                                                                       پس از عقد

 

      مسعود لازم دید قبل از حرکت به سوی ایران درباره یک موضوع دیگر هم فکر کند و ترتیبی عقلانی به آن بدهد . و آن مسئله بردن سوغاتی است که اغلب دوستان و آشنایان از او انتظار دارند و همچنین موضوع کادو و چشم روشنی هائی است که متقابلا اطرافیان برای او خواهند آورد . گو اینکه این مورد در اصل کارهائی خوب و مستحب میباشند ووسیله ای برای ابراز علاقه و محبت و ایجاد صمیمیت هستند ولی چه باید کرد که متاسفانه در این زمان که هستند ولی چه باید کرد که متاسفانه در این زمان که همه چیز را با پول و مقیاسهای مادی می سنجند این موضوع هم مثل بسیاری از امور دیگر معنویت و واقعیت اصلی خود را از دست داده و به صورت رقابت و چشم و هم چشمی و برخ این و آن کشیدن و نظریات سوء دیگری درآمده است . و یک امر ساده و مستحبی آلوده بتظاهر و ریا گشته و بیشتر باشیاء تجملاتی و تشریفاتی سنگین قیمتی که مورد و مصرفی در زندگی ندارد میپردازند و ایجاد تکلیف شاق برای یکدیگر مینمایند که واقعا بعضی از جهات مختلف حرمت قطعی پیدا می کند . مسعود دید که اگر بخواهد برای همه اطرافیان خود سوغاتی تهیه کند کاری است تقریبا غیر ممکن وبر فرض هم که عملی باشد مسلم است که هر قدر بیشتر سوغاتی ببرد بهمان نسبت گله و نارضایتی بیشتر خواهد بود . زیرا توقعات و انتظارات مردم حد و حصری ندارد و کمتر افرادی منصفانه قضاوت مینمایند .

 

                        این داستان ادامه دارد...

 

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در دوشنبه 1386/10/17 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar