تبليغاتX
پروانه سوخته
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
داستان مسعود قسمت اول

 

 

بدلیل طولانی بودن داستان آن را در ۲ تا ۳ قسمت در پستهای متفاوت درج می نماییم .بسیار خوشحال میشویم نظرات خود را در قسمت نظرات در مورد این داستان درج بفرمایید .

 

 

اصل این داستان واقعی را یکی از دوستان برایم نقل نمود که از شنیدنش حقیقتا منقلب شدم شیرینی داستان و در عین حال نکات آموزنده و جالب آن مرا بر آن داشت که با تغییر اتی  و همچنین با پرورش و بهره گیری از مطالب و نکات حساس انرا برای شما دوستان و سایر پسران و دختران مسلمان  جوان تقدیم نمایم :

 

 

 

 

                     و اما داستان.........................................مسعود

 

 

               مسعود از خانواده ای محترم بود که پدر و مادرش درباره تربیت او و همچنین نسبت بوضع تحصیلات دوره دبستان و دبیرستانش انصافا کوتاهی نکردند و از هر جهت کوشش نمودند که وظیفه خود را آنطوریکه باید و شاید درست انجام داده باشند .

              پسر جوان هم از داشتن چنین پدر و مادر روشن بین و مهربانی همیشه خوشحال بود و حقا می کوشید که زحمات آنان هدر نرود.

             و در تمام دوره دبستان و دبیرستان از شاگردان خوب به حساب میامد ودر منزل و مدرسه و بین تمام فامیل برای خود محبوبیتی ایجاد نموده بود و همه واقعا او را دوست می داشتند .

                                           

                                          

 

          دوره دبیرستان تمام شد  مسعود با معدل خوبی  مدرک تحصیلی خود را اخذ کرد . پدر و مادر و خود مسعود در صدد تحقیق و مشورت برآمدند که برای ادامه تحصیل چه راهی را پیش گیرند و چه رشته ای را اتخاب نمایند. پس از مطالعات زیاد تصمیم براین گرفتند که مقدمات رفتن بیکی از دانشگاههای آلمان را فراهم نمایند . بعضی از دوستان و فامیل این نظر را خوب و بعضی دیگر مخالفت مینمودند . و حرف آنها هم این بود که: اگر مسعود باروپا برود ممکن است اخلاقش عوض شود و ایمان و عقیده اش بکلی از بین برود  و یک فرد مادی  و بی دین و لا ابالی برگردد.  ودر چنین صورتی بر فرض هم که فردی با سواد و متخصص در رشته ای از علوم شود اگر معتقدات و ایمانی نباشد همانند بعضی ها که برنامه و هدفی جز پول مقام و عنوان ندارند خواهد شد و این نوع افراد برای جامعه جز زیان چه دارند ؟!!

       اما پدر و مادر مسعود معتقد بودند زحماتی که در راه تربیت و تعلیم و اعتقادات فرزندشان کشیده اند ریشه دار و محکم است و بلطف خدا باین زودی از بین نمی رود . اضافه برآن مسعود هم سوای آنچه که در منزل و مدرسه یاد گرفته بود ساعات بیکاری را به خواندن کتابهای خوب و مفید می پرداخت و به خود اطمینان پیدا کرده بود و در پاسخ مخالفین چنین می گفت : " شاید چند سال اول زندگیم بر حسب معمول دین و اعتقاداتم ارث از پدر و مادر بوده است ولی حالا می توانم با اطمینان و افتخار بگویم که دین و ایمانم بر پایه های دلیل و براهین محکم علمی و عقلی استوار است و بیاری خدای مهربان نه تنها عقائدم متزلزل نمیشود بلکه امیدوارم بتوانم افرادی را هم براه مستقیم ارشاد و هدایت نمایم و بوظیفه دینی و انسانی خود عمل کنم "           سخنان مسعود همه را قانع نمود  و مقدمات سفر وی را فراهم کردند .

   

 

                                    

 

         روز حرکت فرا رسید . پدر مادر فامیل و دوستان در فرودگاه جمع شده مسعود را حلقه وار در بر گرفتند . لحظات خوش و پر هیجانی بود هر یک به نوعی عواطف پاک و دوستی صادقانه خود را ابراز مینمودند . اشک شوق از چشمان همه مخصوصا از گونه های پدر و مادر مسعود سرازیر شده بود .    منظره ای روح پرور که نشان دهنده احساسات و عواطف عالی انسانی بود . اجتماع مقدسی که هیچ چیز جز صفا و حقیقت در آن و جود نداشت . اگر در آن موقع و لحظات پر شوق و شور فردی بیگانه ولی بیدار و نکته سنج از فاصله چند قدمی وضع این مجمع را در نظر میگرفت و با دقت به چهره های انان و سیمای ملکوتی پدر و مادر مسعود مینگریست و قیافه معصومانه مسعود را میدید قطعا بی اختیار او هم تحت تاثیر قرار میگرفت و عواطف انسانیش تحریک میشد و اشکش جاری میگردید و در این شادی که در عین حال همراه با رنج دوری فرزندی از پدر و مادرش بود خود را شریک و سهیم میدید و برای سلامتی و موفقیت فرزند آنان دعا میکرد .            آری انسانها چه در غم و چه در شادی همه با هم شریکند .

 

 

 

 

        جعبه های زیادی شیرینی و آجیل به عنوان توشه برای مسعود آورده بودند که بردن همه انها برای مسعود ممکن نبود ولی بعضی از دوستان بیدار و هشیار مسعود کتابهای خوبی برایش آورده بودند که بهترین غذای روحی سالم برای او باشد . مسعود از این نوع هدایا و توشه ها خیلی خوشحال میشد و با اشتیاق زیاد آنها را میپذیرفت و از صاحبان آنها قدردانی مینمود و حاضر نبود حتی یک دانه از کتابها را زمین بگذارد و بهر ترتیبی بود همه انها را همراه خود برد .

 

 

                                                     

 

      مسعود در عین اینکه به سخنان اطرافیان خود گوش میکرد  و به موقع پاسخ هر یک را میداد  و از جان و دل نصایح بی غرضانه انان را می پذیرفت گاهی هم به ساعت خود نگاه میکرد و مراقب بود که ظهر فرا رسد  ونماز را بخواند  و با خیال راحت سوار هواپیما شود . ظهر شد . مسعود از حا ظرین اجازه خواست تا به محل مناسبی رود و نمازش را بخواند . اقدام مسعود شور و هیجانی تازه ایجاد نمود وبر امید آنان افزود و همه در حقش دعا نمودند . مسعود نمازش را خواند و باز به جمع دوستان و فامیل پیوست اندکی بعد بلندگو اعلام نمود : که مسافران به محوطه باند فرودگاه بروند .

     لحظات فراق و جدائی نزدیک میشد . پدر و مادر مسعود  و سایرین هر یک به نوبت مسعود را به آغوش میگرفتند و با گرمی از او خداحافظی نموده و به خدای مهربانش می سپردند .  هواپیما به پرواز درآمد و پس از شش ساعت در فرودگاه مونیخ به زمین نشست .  مسعود باید از اینجا به آخن برود . مسعود از ابتدای ورود به آلمان خود را مقید نمود که در مخارج مراقبت کامل داشته باشد که خرج بی موردی ننماید زیرا پولیکه در اختیار داشت ثمره صرفه جوئی و اقتصاد صحیح پدر او در زندگی میباشد و با اینکه درامد زیادی نداشته توانسته است با میانه روی در معاش زندگی وسائل تحصیل فرزندش را در خارج فراهم نماید . بنابراین سزاوار نیست که بی حساب و بی فکر خرج کند لذا در صدد تحقیق برامد که با چه وسیله ای بهتر و ارزانتر میتوان به آخن رفت . باو گفتند با راه اهن بهتر است .مسعود با قطار به آخن وارد شد . قبلا پیش بینی نموده بود که در این شهر غریب باید راهنمائی داشته باشد . با آدرسی که یکی از دوستانش بوی داده بود یکسر بسراغ یکی از آشنایان رفت و با راهنمائی او پس از کمی جستجو اطاقی در محل مناسبی اجاره نمود و فورا مقدمات و وسائل زندگیش را فراهم ساخت که بتواند شخصا زندگی ساده ای را شروع نماید و گرفتار هتل و مخارج سنگین نشود .

 

 

                                                                        

 

 

       از فردای آنروز مسعود به دنبال کارهای مربوط بورود بدانشکده رفت و پس از چند روز موفق شد که در رشته زمین شناسی نام نویسی نماید . و چون در قسمت زبان قبلا کار کرده بود ودر حد کافی آمادگی داشت نام نویسی او براحتی انجام گرفت . دوره تحصیل شروع شد و مسعود بیش از هر چیز به برنامه های درسی خود می پرداخت و از رفتن به کافه ها و مراکز دیگر تفریحات ناسالم جدا خودداری مینمود و اصرار بعضی  از اشنایان ایرانی و غیره در رفتن بمراکز فساد در وی موثر واقع نمیشد بلکه او آنها را به خطرات ناشی از این نوع تفریحات غلط آگاه می ساخت و مخصوصا از اینکه بعضی از دانشجویان رفتاری مخالف با شئون دانشجوئی داشتند خیلی رنج میبرد و آنان را نصیحت مینمود که فساد اخلاق و آلوده شدن به اموری که جز بدبختی نتیجه ای ندارد هر قدر که برای دیگران زشت و عیب باشد برای دانشجو صد چندان است که گاهی مسیر زندگی او را به کلی عوض میکند و آینده ای پر امید را به سیه بختی تبدیل مینماید .

 

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در دوشنبه 1386/10/17 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar