| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
زنده و جاوید کیست ؟ کشته شمشیر دوست
مضجع شریف و نورانی باب الحوائج ابوالفضل العباس علیهما السلام
ما بدون گریه بر حضرت سید الشهدا علیه السلام نمی توانیم زنده بمانیم .
"عارف باا...و عاشق دل سوخته اهل بیت ع مرحوم حاج شیخ جعفر مجتهدی "
از عطر گرم خون گل کرده روی سینه ات در واپسین ساعات میمیرم روی سینه ات راه ولایت می روم با خون شهادت می دهم ابا عبدا... یا حسین دریای خون بارم تا به وصالت برسم عشق و جنون دارم تا به جمالت برسم میریزم از تن سرودست تا جان سپارم مست مست ابا عبدا... یا حسین برای سربازی بگذشته از جان و سرم به وقت جانبازی آماده هر خطرم در انتهای عمر من خون تن من شد کفن ابا عبدا... یا حسین
دانلود سینه زنی بسیار زیبای اشعار بالا
عکسهای بسیار زیبا از کربلای معلی .تقدیم به همه دوستداران و محبان اهل بیت علیهما السلام : لطفا برای دیدن عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید .
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در سه شنبه 1386/10/25 و ساعت |
داستان مسعود (قسمت دوم )
و اما ادامه داستان ...
پس از آن هر دو علاقه مند شدند که این مسافرت را از راه زمینی انجام دهند که هم بهتر و تفریح خوبی است و هم خیلی ارزانتر تمام میشود ودر زندگی تازه آنها موثر است . مسعود با یک محاسبه ساده باین نتیجه رسید که اگر اتومبیلی بخرد آسایش و آزادی بیشتری در سفر خواهد داشت و اضافه بر آن پس از رسیدن بایران برفرض که اتومبیل را لازم نداشته باشد با فروش ان سودی هم عایدش خواهد شد . ماشین تهیه شد ووسائل سفر آماده گردید . داماد با عروس المانی خود بسوی ایران حرکت نمودند . شهرها و دهکده های المان یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته میشدند . چند کیلومتری بیش نمانده بود که از خاک آلمان خارج شوند جاده خلوت بود. مسعود با خیال آرام و با سرعت زیاد میرفت و تابلوهای کیلومتر کنار جاده را نگاه میکرد و حساب ساعت رسیدن بمرز را میکرد . که ناگاه .... .... آخ چه شد ؟! مسعود حالش منقلب شد و نتوانست جواب بدهد. مارگرت - مسعود جان چه کردی ؟! نترس ترمز کن آرام ترمز کن . .............................................. مسعود کمی بخود آمد و ترمز کرد ماشین را بکنار جاده کشید . مارگرت - مسعود جان با هم بریم بسراغش خدا کند طوری نشده باشد . مسعود - بریم . عابر پیاده در نتیجه شدت تصادف بچند متر دورتر از جاده پرتاب شده بود و ابدا حرکتی نداشت . مسعود - مارگرت عزیزم چه خاکی بر سرم شد او ...مر...ر...ده است . مارگرت - عزیزم کاری است که نباید بشود ولی شده است کنترل اعصابت را حفظ کن . تا ببینم خدا چه پیش می اورد . مسعود در تشویش و نگرانی سختی بود . یکباره فکر عجیبی کرد و گفت : مارگرت با من بیا مسعود دست مارگرت را گرفت که سوار ماشین نماید . و از محل حادثه فرار کند !!! مارگرت- مسعود چه فکری کردی ؟! چکار میخواهی بکنی ؟! مسعود که از شدت نگرانی بد نش بسختی میلرزید . با لکنت زبان گفت بیا از اینجا برویم . مارگرت - مسعود آرام باش درست فکر کن . مسعود عزیزم تو خوب میدانی که من چقدر بتو علاقه مندم . من بخاطر عشق تو دست از پدر و مادر و فامیل و شهر و وطنم شسته و همراه تو امده ام . که یک زندگی انسانی داشته باشم و با همه اینها باید بتو بگویم که قانون هم پیش من احترام زیادی دارد . و تو هم باید بدانی و متوجه باشی که یک انسانی را از حیات محروم نمودی . این چه فکری است که کرده ای ؟! قانون عزیز است . خون انسانها محترم است . کمی ارام باش و درست فکر کن . فکری صحیح و اقدامی شرافتمندانه سخنان بجا و قاطع و منطق محکم مارگرت مسعود را منقلب ساخت و همچون کسیکه از خواب سنگینی برخاسته باشد تکانی خورد و دستهایش را بهم مالید و کوشش کرد که بخود آید و خود را پیدا کند . مارگرت دیگر سکوت کرده بود حرفی نمیزد ولی سخنان پر مغز و عاقلانه اش هنوز در گوش مسعود صدا میکرد و مرتبا تکرار میشد . مسعود بیاد آوری مودبانه و جملاتپر معنائی که خانم عزیزش گفته بود می اندیشید . و درباره انها فکر میکرد . فکری عمیق . مارگرت سخت به قیافه مسعود مینگریست و منتظر پاسخ و تصمیم او بود . . مسعود بخود آمد و بیدار شد و بالحنی جدی و صدائی بلندتر از معمول گفت : همسر عزیزم آفرین بر تو که مرا از لغزش و خطای بزرگی حفظ کردی خدا ترا برای من نگهدارد . آری خانم عزیز باید قانون که متعلق بعموم است محترم باشد . باید به مال و جان و آبروی انسانها ارزش قائل شد . اگر ما آنچه را که برای خود روا نمیداریم برای دیگران هم روا نداریم همه کارها اصلاح خواهد شد . چیزی نمانده بود که باشتباه بزرگی دست بزنم ولی خدا نخواست و بوسیله تو مرا بیدار نمود و حفظ کرد . ایکاش آنهائیکه مرتکب خطا و اشتباهی میشوند . یادآوری و نصیحت افراد خیراندیش در آنها موثر واقع میشد و بجای عناد و سرسختی مطیع حق و عدالت میشدند تا شیرینی و لذت تسلیم در مقابل حقیقت را دریابند . مارگرت جان همین جا باش تا من به نزدیکترین محل تلفن همگانی بروم و پلیس را از جریان مطلع کنم . مارگرت- مسعود جان برو اینکار لازم است . مسعود رفت و وقوع تصادف را باطلاع پلیس رسانید . 10 تا 12 دقیقه بیشتر طول نکشید که پلیس حاضر شد . تحقیقات شروع شد . از ساعت وقوع حادثه تا پایان تحقیق نزدیک به سه ساعت طول کشید که بیشترش قبل قبل از اطلاع به پلیس گذشته بود . پلیس نظر خود را اعلام نمود . چون عابر از محل مخصوص عبور پیاده عبور ننموده مقصر شناخته شد و راننده اتومبیل بی تقصیر است پلیس ضمن این اظهار نظر از راننده اتومبیل ( مسعود ) معذرت خواهی نمود که مدتی معطل شده است و مبلغی به عنوان خسارت مدتی که راننده معطل گردیده با کمال ادب و احترام براننده تسلیم نمود و مجددا عذر خواهی کرد و با ادای احترام نظامی خدا حافظی نموده و رفت . مسعود که انتظار رسیدگی سریع در ظرف مدتی قدری بیشتر از یکساعت و سپس صدور این رای عادلانه را نداشت در تعجب و تحیر فرو رفت و آرزو کرد روزی برسد که در کشور خودش هم مردم قانون را محتر بشمرند و دستگاههای اداری نیز در همه جا درست و صحیح کارکنند . و این همه دغدغه و ناراحتی از بین برود . زمانی فرا رسد که شرق بجای تقلید از بعضی بی بندو باریها و فسادهای اخلاقی دانش جدیت در کار وظیفه شناسی نظم و دقت در امور را از غرب فرا گیرد و غرب نیز بعواطف انسانی که در زندگی ماشینی خود آنرا از دست داده مجددا روی آورد . ودر همه امور جامعه بشری اعتدالی پدید آید و همان شود که اسلام خواهان آنست . با اینکه قانون مسعود را بیگناه دانست ولی باز هم ندای وجدان او را ملامت میکرد که چرا بایستی ماشین رابا سرعتی براند که قادر به کنترل و نگهداری آن نباشد و انسانی را از زندگی محروم سازد و خانواده ای را بی سرپرست نماید . این ملامت و سرزنش و جدان مسعود را سخت متاثر نمود ودر اندیشه فرورفت که راهی برای جبران آن بیابد مارگرت از قیافه ناراحت مسعود حس کرد که او در چه حالی است و هنوز روی تصادف واقع شده فکر میکند مارگرت - مسعود برای چه ناراحتی ؟ اگر برای سرنوشت بازماندگان مقتول است مطمئن باش که پلیس و مراجع دیگر بتمام امور آنها رسیدگی مینمایند و تربیت صحیح و لازمی در اینباره میدهند و لذا جای نگرانی از این جهت نیست . فقط در این میان یک مسئله وجود دارد و آن اینکه باید تو با خدای خود عهد و پیمان ببندی که چنین عملی مجددا مرتکب نشوی . مسلما اگر تو با سرعت کمتری میرفتی این جریان ناگوار پیش نمی آمد . مسعود از نکته سنجی مارگرت و همدردی های او اظهار امتنان نمود و هماندم در حضور وی سوگند یاد نمود که : هرگز از سرعت معمول تندتر نرود و همیشه در رانندگی احتیاط را از دست ندهد و مقرراتی را که صرفا برای رفاه و حفظ جان مردم وضع شده دقیقا مراعات نماید . با این تعهدات وجدانی و ایمانی وادای سوگند مجددا پشت فرمان نشست و راه وطن راپیش گرفت . ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در شنبه 1386/10/22 و ساعت |
داستان مسعود قسمت اول
بدلیل طولانی بودن داستان آن را در ۲ تا ۳ قسمت در پستهای متفاوت درج می نماییم .بسیار خوشحال میشویم نظرات خود را در قسمت نظرات در مورد این داستان درج بفرمایید .
اصل این داستان واقعی را یکی از دوستان برایم نقل نمود که از شنیدنش حقیقتا منقلب شدم شیرینی داستان و در عین حال نکات آموزنده و جالب آن مرا بر آن داشت که با تغییر اتی و همچنین با پرورش و بهره گیری از مطالب و نکات حساس انرا برای شما دوستان و سایر پسران و دختران مسلمان جوان تقدیم نمایم : و اما داستان.........................................مسعود مسعود از خانواده ای محترم بود که پدر و مادرش درباره تربیت او و همچنین نسبت بوضع تحصیلات دوره دبستان و دبیرستانش انصافا کوتاهی نکردند و از هر جهت کوشش نمودند که وظیفه خود را آنطوریکه باید و شاید درست انجام داده باشند . پسر جوان هم از داشتن چنین پدر و مادر روشن بین و مهربانی همیشه خوشحال بود و حقا می کوشید که زحمات آنان هدر نرود. و در تمام دوره دبستان و دبیرستان از شاگردان خوب به حساب میامد ودر منزل و مدرسه و بین تمام فامیل برای خود محبوبیتی ایجاد نموده بود و همه واقعا او را دوست می داشتند . دوره دبیرستان تمام شد مسعود با معدل خوبی مدرک تحصیلی خود را اخذ کرد . پدر و مادر و خود مسعود در صدد تحقیق و مشورت برآمدند که برای ادامه تحصیل چه راهی را پیش گیرند و چه رشته ای را اتخاب نمایند. پس از مطالعات زیاد تصمیم براین گرفتند که مقدمات رفتن بیکی از دانشگاههای آلمان را فراهم نمایند . بعضی از دوستان و فامیل این نظر را خوب و بعضی دیگر مخالفت مینمودند . و حرف آنها هم این بود که: اگر مسعود باروپا برود ممکن است اخلاقش عوض شود و ایمان و عقیده اش بکلی از بین برود و یک فرد مادی و بی دین و لا ابالی برگردد. ودر چنین صورتی بر فرض هم که فردی با سواد و متخصص در رشته ای از علوم شود اگر معتقدات و ایمانی نباشد همانند بعضی ها که برنامه و هدفی جز پول مقام و عنوان ندارند خواهد شد و این نوع افراد برای جامعه جز زیان چه دارند ؟!! اما پدر و مادر مسعود معتقد بودند زحماتی که در راه تربیت و تعلیم و اعتقادات فرزندشان کشیده اند ریشه دار و محکم است و بلطف خدا باین زودی از بین نمی رود . اضافه برآن مسعود هم سوای آنچه که در منزل و مدرسه یاد گرفته بود ساعات بیکاری را به خواندن کتابهای خوب و مفید می پرداخت و به خود اطمینان پیدا کرده بود و در پاسخ مخالفین چنین می گفت : " شاید چند سال اول زندگیم بر حسب معمول دین و اعتقاداتم ارث از پدر و مادر بوده است ولی حالا می توانم با اطمینان و افتخار بگویم که دین و ایمانم بر پایه های دلیل و براهین محکم علمی و عقلی استوار است و بیاری خدای مهربان نه تنها عقائدم متزلزل نمیشود بلکه امیدوارم بتوانم افرادی را هم براه مستقیم ارشاد و هدایت نمایم و بوظیفه دینی و انسانی خود عمل کنم " سخنان مسعود همه را قانع نمود و مقدمات سفر وی را فراهم کردند . روز حرکت فرا رسید . پدر مادر فامیل و دوستان در فرودگاه جمع شده مسعود را حلقه وار در بر گرفتند . لحظات خوش و پر هیجانی بود هر یک به نوعی عواطف پاک و دوستی صادقانه خود را ابراز مینمودند . اشک شوق از چشمان همه مخصوصا از گونه های پدر و مادر مسعود سرازیر شده بود . منظره ای روح پرور که نشان دهنده احساسات و عواطف عالی انسانی بود . اجتماع مقدسی که هیچ چیز جز صفا و حقیقت در آن و جود نداشت . اگر در آن موقع و لحظات پر شوق و شور فردی بیگانه ولی بیدار و نکته سنج از فاصله چند قدمی وضع این مجمع را در نظر میگرفت و با دقت به چهره های انان و سیمای ملکوتی پدر و مادر مسعود مینگریست و قیافه معصومانه مسعود را میدید قطعا بی اختیار او هم تحت تاثیر قرار میگرفت و عواطف انسانیش تحریک میشد و اشکش جاری میگردید و در این شادی که در عین حال همراه با رنج دوری فرزندی از پدر و مادرش بود خود را شریک و سهیم میدید و برای سلامتی و موفقیت فرزند آنان دعا میکرد . آری انسانها چه در غم و چه در شادی همه با هم شریکند . جعبه های زیادی شیرینی و آجیل به عنوان توشه برای مسعود آورده بودند که بردن همه انها برای مسعود ممکن نبود ولی بعضی از دوستان بیدار و هشیار مسعود کتابهای خوبی برایش آورده بودند که بهترین غذای روحی سالم برای او باشد . مسعود از این نوع هدایا و توشه ها خیلی خوشحال میشد و با اشتیاق زیاد آنها را میپذیرفت و از صاحبان آنها قدردانی مینمود و حاضر نبود حتی یک دانه از کتابها را زمین بگذارد و بهر ترتیبی بود همه انها را همراه خود برد . مسعود در عین اینکه به سخنان اطرافیان خود گوش میکرد و به موقع پاسخ هر یک را میداد و از جان و دل نصایح بی غرضانه انان را می پذیرفت گاهی هم به ساعت خود نگاه میکرد و مراقب بود که ظهر فرا رسد ونماز را بخواند و با خیال راحت سوار هواپیما شود . ظهر شد . مسعود از حا ظرین اجازه خواست تا به محل مناسبی رود و نمازش را بخواند . اقدام مسعود شور و هیجانی تازه ایجاد نمود وبر امید آنان افزود و همه در حقش دعا نمودند . مسعود نمازش را خواند و باز به جمع دوستان و فامیل پیوست اندکی بعد بلندگو اعلام نمود : که مسافران به محوطه باند فرودگاه بروند . لحظات فراق و جدائی نزدیک میشد . پدر و مادر مسعود و سایرین هر یک به نوبت مسعود را به آغوش میگرفتند و با گرمی از او خداحافظی نموده و به خدای مهربانش می سپردند . هواپیما به پرواز درآمد و پس از شش ساعت در فرودگاه مونیخ به زمین نشست . مسعود باید از اینجا به آخن برود . مسعود از ابتدای ورود به آلمان خود را مقید نمود که در مخارج مراقبت کامل داشته باشد که خرج بی موردی ننماید زیرا پولیکه در اختیار داشت ثمره صرفه جوئی و اقتصاد صحیح پدر او در زندگی میباشد و با اینکه درامد زیادی نداشته توانسته است با میانه روی در معاش زندگی وسائل تحصیل فرزندش را در خارج فراهم نماید . بنابراین سزاوار نیست که بی حساب و بی فکر خرج کند لذا در صدد تحقیق برامد که با چه وسیله ای بهتر و ارزانتر میتوان به آخن رفت . باو گفتند با راه اهن بهتر است .مسعود با قطار به آخن وارد شد . قبلا پیش بینی نموده بود که در این شهر غریب باید راهنمائی داشته باشد . با آدرسی که یکی از دوستانش بوی داده بود یکسر بسراغ یکی از آشنایان رفت و با راهنمائی او پس از کمی جستجو اطاقی در محل مناسبی اجاره نمود و فورا مقدمات و وسائل زندگیش را فراهم ساخت که بتواند شخصا زندگی ساده ای را شروع نماید و گرفتار هتل و مخارج سنگین نشود . از فردای آنروز مسعود به دنبال کارهای مربوط بورود بدانشکده رفت و پس از چند روز موفق شد که در رشته زمین شناسی نام نویسی نماید . و چون در قسمت زبان قبلا کار کرده بود ودر حد کافی آمادگی داشت نام نویسی او براحتی انجام گرفت . دوره تحصیل شروع شد و مسعود بیش از هر چیز به برنامه های درسی خود می پرداخت و از رفتن به کافه ها و مراکز دیگر تفریحات ناسالم جدا خودداری مینمود و اصرار بعضی از اشنایان ایرانی و غیره در رفتن بمراکز فساد در وی موثر واقع نمیشد بلکه او آنها را به خطرات ناشی از این نوع تفریحات غلط آگاه می ساخت و مخصوصا از اینکه بعضی از دانشجویان رفتاری مخالف با شئون دانشجوئی داشتند خیلی رنج میبرد و آنان را نصیحت مینمود که فساد اخلاق و آلوده شدن به اموری که جز بدبختی نتیجه ای ندارد هر قدر که برای دیگران زشت و عیب باشد برای دانشجو صد چندان است که گاهی مسیر زندگی او را به کلی عوض میکند و آینده ای پر امید را به سیه بختی تبدیل مینماید .
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در دوشنبه 1386/10/17 و ساعت |
غدیر خاطره ای جاودانه و زیباست
در این پست برای شما دوستداران اهل بیت عصمت و طهارت علیهما السلام شعری زیبا را انتخاب نمودم:
پیام نور به لبهای پیک وحی خداست بخوان سرود ولایت که عید اهل ولاست بیا شراب طهور ازخم غدیربزن خداگواهست که ساقی این شراب خداست خم ازغدیرخم ومی ولای علی وگرنه صحبت ساقی وجام وباده خطاست غدیر یک سند زنده یک حقیقت محض غدیر خاطره ای جاودانه و زیباست حدیثی ازدولب مصطفی مراست به یاد به آب زر بنویسم اگر رواست رواست تو گویی آن که دوگوشم بودبه گفته او که گفت خصم علی کافرست هم زنسل زناست خداگواهست پی دشمن علی نروم حلال زاده رهش از حرام زاده جداست چگونه قاتل زهرا امام خلق شود مدینه مرده شرف نیست یا علی تنهاست چگونه مهر بورزم بدان ستم گستر که دود آتش اودور خانه زهراست چو عمرصاعقه کوتاه باد دوران خلافتی که بنایش به کشتن زهراست از همه دوستان و رفقای باصفا و با خدا در این روزهای با برکت و عید بزرگ شیعیان جهان عاجزانه التماس دعا داریم.
|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در جمعه 1386/10/07 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() به نام خدا
ولایه علی بن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی اینجانب علی هستم 29 ساله . با اتکا به خداوند منان و عنایت اهل بیت عصمت و طهارت علیهما السلام سایتی در جهت رشد معرفت دینی و نشر احادیث اهل بیت و بزرگان و عالمان دین تاسیس گردید .امید است که عزیزان خواننده از مطالب این سایت بهره های معنوی بسیاری برده و ما را نیز از دعای خیرشان بی نصیب نگذارند انشاا.. . در این سایت سعی شده بر خلاف روال بعضی سایتهای دیگر بیشتر روی مضمون و مطالب تکیه شود تا اینکه به زرق و برق سایت پرداخته شود .ممکن است در بخشهائی از سایت بعضی مطالب علمی و اجتماعی گنجانده شود . تمامی مطالب سایت یا تجربیات نویسنده یا در قالب خاطرات بزرگان و مطالب شنیدنی می باشد که به همه عزیزان توصیه می نمائیم حتما مطالب را با توجه و موشکافی پیگیری نمایند انشاا... که بتوانیم حرکتی در جهت نشر معارف دین برداریم و این قدم کوچک مستوجب قدمهای بالاتری نیزدر این راستا گردد. تمامی مطالب سایت توسط نویسنده سایت انتخاب یا عنوان بحثها باحساسیت انتخاب می شوند و تمام مطالب مدارک و منابع آن موجود میباشد. برداشت یا اقتباس از مطالب سایت با ذکر منبع سایت بلا مانع است . خواهشمند است ما را از پیشنهادات و انتقاداتان بی نصیب نگذارید . تقدیم به رهروان و راهداران عشق آنان که دست تمنا به فراسوی محراب عشق این عقیق نهان برآورده اند . آنان که سیمرغ قاف قلوبشان از عالم مغیبات دانه ارادت می چیند وهمای همتشان مکنونات را به بصیرت ارنا الاشیاء کما هی میبیند . آنان که چشم طلب به دروازه دل دوخته و دست نیاز در تجلیگاه معراج درون برآرند و بر قلل پر پیچ وخم گیسوی زیبارخی ماه روی مامن گزینند . دلدادگانی که التهاب درونیشان به سر حد بی طاقتی رسیده است و خرمن وجودشان چشم انتظار شراره ای دیگر از دیار یار می باشد . تقدیم به تشنه کامان سینه سوخته ای که خمار شرابی طهور از خمخانه عشقند تا آن را در کام کشند و جام قلوبشان را بدان جلا بخشند . به عاشقان و عارفانی که تابش آفتاب طلعتشان آثار انوار تجلی دارد و وجودشان آتشکده عشق الهی گردیده است . برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر.......... وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد. اللهم عجل لولیک الفرج منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
88/06/01 - 88/06/3188/01/01 - 88/01/31 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 آرشيو موضوعی
مسافر1وابستگی خداوند درکنارماست تعمق سکوت خاموشی الهی زندگی دوباره راه حق یادی از معلم اخلاق مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حق شناس تفال به دیوان حافظ زندگانی امام علی بن موسی الرضاع ولادت امام علی بن موسی الرضاع حضورخدا دهمین همایش با ملکوتیان خاک نشین طرح بزرگ صلوات برای تعجیل در ظهور بدرقه آه ! تو اینجا نیویورک است بهشت همان خانه کوچک بود غدیرخاطره ای جاودانه وزیباست داستان مسعود 1 داستان مسعود 2 زنده وجاوید کیست ؟ کشته شمشیر دوست غریبستان حدیث از حضرت رسول ص پایان جهان آهنگ ستایش داستان مسعود 3 پيوندها
راهی بی انتهاپخش زنده از حرم مطهر امام هشتم علیه السلام زیارت از راه دور شبکه امام رضا ع قصه سیب و آدم وبلاگ شخصی سید علی انصاریان خلاقیت کلید طلائی آرامش ابدی دلدادگان یار رخ اندیشه یاعلی مدد ازمن برای ارادت به مولا نسیم کویر اهل دین و اسلام شوق رضوان تلخ و شیرین زیبای دو عالم ارزش پاکی ریکی و انرژی یاسین سایت مجتبی دهقانی هیئت ریحانه الحسین س آسمونی گنجهای معنوی دوستی با خدا خدایا کسی را جز تو نداریم معراج یاس کبود اخلاق و رفتار اسلامی کهکشان دل نوشته ها یار دلنواز ولی نازنین صبر اندازه دارد به عشق صاحب الزمان حاج عبدالرضا هلالی شاخص 84 شاید کمی تامل یا علی گفتیم و عشق آغاز شد عقل ودین هل من ناصر ینصرنی خداجون فقط یک نگاه منشور کسی صدایم می زند کانون فرهنگی مسجد علی بن ابی طالب زاهدان حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام کمال انسانی وعروج روحانی در سلوک عرفانی ثنا وبلاگ اهل بیت علیهم السلام پروازتابی نهایت محفل راهیان نور عاشقان مهدی به زندگی لبخند بزن مولاتی رقیه... وحید قاسمی مداحی چفیه خاکی حرف حسابی پایگاه اطلاع رسانی جهان تشیع آخرین منجی یاران موعود ندای درون زخم خوردگان تقدیر مباحث علمی بشقاب پرنده ها کلبه کوچک دل (نیایش آسمانی) بوسه بر لبهای خدا عشق باکاروان عشق نردبانی بر آسمان محراب عشق دبستان شهید آیتی امیر آباد شیعیان حرفای دل حضرت عشق ساحل بارانی ظهور صغری امام زمان تزکیه نفس طریق عشق صفحات انتظار در فراق گل نرگس قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |