تبليغاتX
پروانه سوخته
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تبریک سال جدید
 

 

          یا اباعبدا...

 

هزاردفتر شعرازغمت سرودم لیک         

 

                                               

                                             همیشه حرف دلم ناتمام می ماند

 

  هنوز پس از ماهها غم دوری از ماه تو برایم سخت است ..محرم ماه جاودانی لحظه های لبریز از عشق

است که تلالو انوار آن در دلها خاموش ناشدنی است .. تو این مدت دست و دلم به وبلاگ نمی آمد از این

بابت از همه عزیزان بازدید کننده عذر می خواهم ...امیدوارم امسال سال خوبی در جهت بندگی بهتر در

درگاه حق تعالی باشد و بتوانیم قدم مثبت در جهت رضایت حضرت احدیت برداریم ..انشاا...

 اللهم عجل لولیک الفرج

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در پنجشنبه 1388/01/13 و ساعت  | 
یک ایرانی به کمک مسلم بن عقیل برخاست

  

یک ایرانی به کمک مسلم بن عقیل برخاست

واقعه عاشورا در طول تاریخ از ابعاد مختلف توسط پژوهشگران و محققان علوم دینی و همچنین شیعیان مورد توجه بوده وهمچنان میباشد ولی در رابطه با اولین شهید کربلا مسلم بن عقیل آنچنان که باید و شاید مطالب عمیق و ژرف درباره حرکت این اسوه دلاوری و جوانمردی عنوان نشده و اگر هم گفته اند به مقطع کوتاهی از آن اشاره شده ..متن زیر اقتباسی از تاریخ جنگ مسلم در کوفه میباشد که تنها یک ایرانی صدای او را میشنود و به کمک مسلم می آید ودر کنار مسلم به فیض شهادت نائل می گردد . امید است این کوچک حرکت و ناقابل در جهت شناساندن زوایای بسیار عمیق واقعه عاشورا مورد رضایت صاحب عزای آن امام همام حضرت ولیعصر ارواحنا افداه قرار گیرد انشاا...

خانه اسید خضرمی در کوچه ای قرار گرفته بود که منتهی به میدان بنی جبله میشد و مسلم بعد از خروج از آن خانه پشت به دیوار داد تا اینکه از عقب مورد حمله قرار نگیرد ودر طول کوچه آهسته به سوی میدان بنی جبله براه افتاد . در آن کوچه جز دوخانه ویکی از آن دو خانه اسید خضرمی نبود و مسلم از هیچیک از آن دو امید کمک نداشت ولی امیدوار بود بعد از این که به میدان رسید و ندا درداد و خود را معرفی کرد کسانی به کمک او بیایند . آن روز که مسلم به تنهائی در کوچه ای که منتهی به میدان بنی جبله میشد جنگ را شروع کرد روز هشتم ذیحجه سال شصتم هجری و روزی بود که حسین بن علی ع از مکه حرکت کرد تا این که خود را به بین النهرین برساند .

مسلم بن عقیل پشت به دیوار کوچه داده در طول ان دیوار آهسته به سوی میدان بنی جبله پیش میرفت و بی انقطاع صدای چکاچک برخورد شمشیر او با شمشیر سربازان محمدبن اشعث به گوش میرسید و چون  به سربازان دستور داده شده بود که مسلم را زنده دستگیر کنند ضربات شمشیر بیشتر به سوی پاهای آن مرد حواله میشد تا این که از پاها اورا مجروح نمایند و بعد از اینکه افتاد بر سرش بریزند و دست هایش راببندند اما مسلم نمی گذاشت که شمشیرها به پای او برسد .

مسلم بعد از اینکه وارد میدان شد فریاد زد من مسلم بن عقیل هاشمی نماینده حسین بن علی هستم و ای مردانی که به توسط من با حسین ع بیعت کرده اید مرا دریابید و به کمک من بیائید . فریاد مسلم در میدان بنی جبله طنین انداز شد ولی صدائی باو جواب نداد . مسلم بعد از ورود به میدان باز دیوار راازدست نداد و همچنان پشت به دیوار می جنگید او در طول دیواری که از کوچه منتهی به میدان میشد قدم به میدان بنی جبله گذاشت و میدانست که نباید دیوار را ترک نماید و گرنه از عقب مورد حمله قرار خواهد گرفت . میدان بنی جبله یک میدان کوچک بدون درخت بود .

دکان های میوه فروشی واقع در میدان از بیم انکه میوه هایشان از طرف عوام به یغما برود یا لگد مال شود دکان ها را بستند . چهار دکان دیگر که در آن میدان بود به کار ادامه دادند ولی شماره تماشاچیان طوری میدان را پر کرد که انها نیز بایستی مثل میوه فروشان دکان را ببندند و کار را تعطیل کنند. در دکان آهنگری چهار نفر کار میکردند که یکی از آنها استاد بود و سه نفر دیگر شاگردانش یا یکی از انها صاحب دکان بود و سه نفر دیگر کارگران او . ابن خیاط از مورخین قدیم اسلامی حکایت میکند که یکی از شاگردان جوانی بود باسم عباس بذائی ودر نتیجه از عجم (یعنی از ایرانیان ) .

عباس بذائی جوانی مینمود قوی و چهار شانه و آن قدر پتک بر اهن روی سندان کوبیده بود که عضلاتش به عضلات پهلوانان شباهت داشت استاد آهنگر به شاگردان از جمله عباس بذائی گفت امروز دیگر نمیتوان کار کرد و بهتر این است که دکان را ببندیم و برویم استراحت کنیم و فردا برای جبران بیکاری امروز زودتر بر سر کار بیائیم . عباس بذائی گفت آری امروز نمیتوان کار کرد اما ایا می بینید که چگونه این همه سرباز بر سر یک نفر ریخته اند و میخواهند او را دستگیر کنند یا به قتل برسانند . آنها فکر می کردند که سربازان می خواند مسلم را به قتل برسانند .

استاد اهنگر گفت این موضوع به ما مربوط نیست و ما مردمی هستیم که باید به زحمت نان بدست اوریم تا شکم فرزندان خود را سیر کنیم . اما عباس بذائی که اهل منطقه (ب-ذ-ا)یا ( بذان ) یا (باذان ) بود (که امروز موسوم به اردبیل میباشد ) عقیده ای دیگر داشت و گفت من شنیدم هزارها نفر در این شهر با این مرد بیعت کردند و امروز یک نفر پیدا نمیشود که ازاو حمایت نماید و آیا سزاوار است که این مرد را بدون حامی بگذارند تا این که به دست سربازان کشته شود . استاد اهنگر گفت اگر من کشته شدم اهمیت ندارد برای اینکه زن و فرزندان از من باقی نمیماند و امروز هر کس که به حمایت این مرد دستگیر شود کشته خواهد شد . عباس بذائی گفت اگر من کشته شوم اهمیت ندارد برای اینکه زن و فرزندان از من باقی نمیماند که پس از مرگ دچار بدبختی شوند . استاد آهنگر گفت عباس این حرف را نزن و از روی جهالت جان خود را به خطر مینداز و تو اگر از این مرد حمایت کنی ما را هم دچار خطر خواهی کرد . اما عباس بذائی که به هیجان آمده بود گفت من با همین پتک که در دست دارم به حمایت این مرد خواهم رفت . عباس پتک را برداشت و خواست که خارج شود و استاد اهنگر که فهمید وی برای چه پتک را برداشته جلوی او را گرفت و گفت این پتک را کجا میبری ؟ عباس گفت میبرم که از مسلم حمایت کنم . استاد آهنگر گفت این پتک مال من است نه مال تو و من نمی گذارم که تو با این پتک به جنگ سربازان حاکم بروی و مرا به جرم همدستی با تو به قتل برسانند و چون عباس اصرار میکرد که پتک را ببرد استاد آهنگر از بیم جان از دو شاگرد دیگر کمک خواست و هر سه به به عباس حمله ور گردیدند و پتک را از او گرفتند و او را از دکان بیرون انداختند .

در میدان بنی جبله انبوه تماشاچی به قدری زیاد شد که کار را بر سربازان تنگ کرد . محمد بن اشعث وقتی آن جمعیت انبوه را دید ترسید که مبادا به کمک مسلم در جنگ دخالت کنند و به قسمتی از سربازان خود گفت که مردم را از میدان دور نمایند . سربازان به مردم حمله ور گردیدند و تماشاچیان از بیم جان گریختند ولی عباس بذائی بدون اینکه سلاحی در دست داشته باشد خطاب به مسلم بن عقیل فریاد زد اینک به کمک تو می ایم .

محمد بن اشعث وقتی آن صدا را شنید متوجه شد که هر گاه بیدرنگ صاحب آن صدا ساکت نشود و به قتل نرسد ممکن است که سرمشقی برای دیگران بشود و فرمان داد که او را به تیر ببندند و به قتل برسانند و تمام تماشاچیان را از میدان بدر کنند و هر کس نرفت به قتلش برسانند . سربازان هم که از مقاومت مسلم خشمگین شده بودند و نمی توانستند او را به قتل برسانند در چند لحظه جوان اهنگر را آماج تیرهای خود کردند و او افتاد و بر نخاست و تیر سربازان به چند نفر دیگر هم اصابت کرد و آنان نیز افتادند و هرکس در میدان بنی جبله تماشاچی بود گریخت و استاد اهنگر و دو شاگرد او نیز رفتند و در آن روز بنابر روایت ابن خیاط غیر از آن جوان آهنگر در شهر کوفه کسی به حمایت مسلم بر نخاست و گرفتن پول از عبیدا... یا ترس از او مانع از این شد که کسی به حمایت مسلم شمشیر از نیام بکشد فریادی که عباس بذائی زد به گوش مسلم رسید و در قلب او امیدی بوجود آمد چون عاقبت یک نفر پیدا شد که جواب او را بدهد و درخواستش را اجابت نماید و بعد از اینکه یک صدا برخاست ممکن بود صداهای دیگر برخیزد و کسانی عهد خود را به خاطر بیاورند و از او حمایت نمایند .

اما بعد از صدای اول دیگر صدائی که امید بخش باشد به گوش مسلم نرسید .  

 

از تمامی عزیزان و شیفتگان آن حضرت در این ایام با برکت التماس دعا داریم

  السلام علیک یا اباعبدا...

 

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در جمعه 1387/10/13 و ساعت  | 
فضائل حضرت علی علیه السلام

 

 

پیامبر گرامی اسلام صلی ا...علیه و اله فرمود :

  ان ا... جعل لاخی علی (علیه السلام ) فضائل لا تحصی کثره فمن ذکر فضیله من فضائله مقرا بها غفر

 ا... له ما تقدم من ذنبه و ماتاخر ومن کتب فضیله من فضائله لم تزل الملائکه تستغفر له ما بقی لذلک

 المکتوب رسم و من استمع الی فضیله من فضائله غفرا... ذنوبه التی اکتسبهابالاستماع ومن نظر الی کتاب

 من فضائله غفر ا... له ذنوبه التی اکتسبها بالنظر .

 

حضرت حق برای برادرم علی (علیه السلام ) فضایلی قرار داده است که قابل شمارش نیست . هرکس

 یکی از فضایل او را بیان کند و بدان معترف باشد پروردگارگناهان آینده و گذشته اش را بیامرزد و هر

 یکی از فضایل او را بنویسد تا زمانی که از آن نوشته اثری باقیست ملائکه برای نویسنده طلب آمرزش

 می کنند و هرکسی مناقب او را بشنود خداوند گناهانی را که از راه گوش انجام داده است می بخشد . و

 هر کس به نوشته ای که در فضیلت اوست نگاه کند معصیتهایی که از راه چشم مرتکب شده است مورد

 عفو قرار خواهد گرفت .

 

 همچنین پیامبر بزرگوار اسلام صلی ا... علیه و آله درباره کسی که علی علیه السلام را دوست نداشته

 باشد می فرماید :

 

      یا علی لو ان عبداعبدا... عزوجل مثل ماقام نوح فی قومه و کان له مثل احد ذهبا فانفقه فی سبیل ا...

 ومدفی عمره حتی حج الف عام علی قدمیه ثم قتل بین الصفاء و المروه مظلوما و لم یوالک لم یشم رائحه

 الجنه ولم یدخلها .

 

یا علی اگر کسی از بندگان خدای عزوجل به مانند نوح پیامبر در میان قوم خود قیام نماید و جهاد در راه

 خدا را به سامان رساند و به عبادت بپردازد و به وزن کوه احد در راه خدا طلا نثار کند وعمرش آن قدر

 طولانی شود که بتواند با پای پیاده هزارمرتبه به حج خانه خدا مشرف شود و میان صفا و مروه در راه

 خدا شهید گردد ولی ولایت و محبت تو را به طور حاق وواقع نداشته باشد هرگز بوی بهشت به مشامش

 نخواهد رسید و داخل آن نخواهد شد .

 

باز رسول اکرم صلی ا...علیه و اله می فرماید :

 ای علی وقتی که روز قیامت شود من و تو جبرئیل بر سر پل صراط بنشینیم و هیچ کس از آن نگذرد

 مگر که برگ امان ولایت تو با او باشد .

 علامه مجلسی حدیثی از رسول اکرم صلی ا... علیه و اله درباره پیروان علی علیه السلام نقل می کند که

 فرموده است :

 

                   انت و اتباعک یا علی فی الجنه .............تووپیروانت در بهشت هستید .

 سخن گفتن از شخصیت امام علی ع سخن گفتن از خورشید است. با چه زبانی او را توان ستود ؟؟

 زیرا نام علی ع به تنهائی بسنده است که آدمی همه فضایل انسانی را دربرابر دیدگان مجسم کند .

 شخصیت او چندان گسترده است که رسول اکرم ص فرمود : " اگر همه درختان قلم همه دریاها مرکب

 همه پریان حسابگر و همه آدمیان نویسنده شوند هرگز فضایل علی بن ابی طالب را شمار نتوانند نمود "

 پیامبر ص فرمود : در شب معراج در زیر عرش پروردگار مکان بزرگی دیدم که مملو از شتران بهشتی

 بود و اول و آخر آنها دیده نمی شد وبارهایی داشتند. برهر شتری یک کنیز نشسته بود و افسار هرشتری

 در دست یکی از پسران بهشتی بود .

 از جبرئیل پرسیدم : این شترها و بارهایشان چیست ؟ او گفت : اینها جهیزیه دخترت فاطمه برای خانه

 علی است . پرسیدم : این بارها چیست ؟ گفت : نمی دانم . به او گفتم : یکی از اینها را باز کن . یکی را

 باز کرد و دیدم بار آن مملو از کتاب است . هر بار شتری هزار کتاب داشت ودر هر کتابی هزار فضیلت

 از فضایل علی بود . یکی از آن فضیلت ها را که خواندم چنین بود :

 پروردگار هفتاد هزار دنیا خلق کرده که در هر دنیایی هفتاد هزار شهر است . در هر شهر هفتاد هزار

 مسجد است . در هر مسجدی هفتاد هزار محراب است که در هر محرابی امیرالمومنین نماز می خواند .

 شک نیست که مقام علی علیه السلام چنان رفیع است که عنقای خیال ما را یارای پرواز به اوج قله قاف

 عظمت آن حضرت نیست . سلیم بن قیس می گوید : از سلمان فارسی شنیدم که می گفت : " علی ع

 دری است که خداوند آن را گشوده است . پس هرکس که از آن داخل شود مومن است و کسی که از آن

 خارج شود کافر است . " 

 

 گر به قدرعمر دنیا کس کند حق را عبادت      روز و شب اورا بود ذکر نمازو روزه عادت

 در طواف کعبه اش حاصل شود فیض شهادت     بی تولای علی هرگز نمیبیند سعادت

 

  عید غدیر خم بر تمامی شیعیان آن حضرت مبارکباد

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در شنبه 1387/09/23 و ساعت  | 
فضای بیکران
 

"انسان  وقتي با يك  هيبت و عظمت روبرو ميشود تحمل مشكلات  برايش راحت تر ميشود ..."

 

در زمانی پیش از این که خیلی کوچک بودم وقتی اشعه نور آفتاب از پنجره به داخل می افتاد ذرات غباری

 را در فضای روشنایی آفتاب داخل اتاق بهم نشان میداد در حالیکه در حالت نور عادی اتاق نمیشد این

ذرات بسیار ریز را دید ... وقتی این عکس را دیدم ناخودآگاه به یاد تجربه کودکی خود افتادم ...با خود

 اندیشیدم که در این پهنه هستی به این عظمت و با این شگفتی حتی به اندازه ملوکول یک اتم هم

نیستیم ... با خود اندیشیدم نا خودآگاه وضو ساخته 2 رکعت نماز خواندم .  

 " هوالذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا ثم استوی الی السماء فسوهن سبع سموات و هو بکل شی

علیم "

   " او خدائیست که همه موجودات زمین را برای شما خلق کرد پس از آن به خلقت هفت آسمان نظر

 گماشت وهفت آسمان را برفراز یکدیگر برافراشت و او بهر چیز داناست "     سوره بقره آیه ۲۹

 

 

این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان م

 دهد.  كارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می

خوانیم :

 

 دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.

 

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در جمعه 1387/07/26 و ساعت  | 
دوباره آمده

                

دوباره آمده درهای وجودتان را باز کنید . کسی بر در خانه شما می کوبد ...... نگذارید پشت در

 بماند مبادبرود که اگر برود خدا برود .

در بگشایید و پذیرایش شوید . دیوارها را فرو ریزید و در آغوشش بگیرید . فریاد برآورید و

بخوانیدش زیرا

چه شب ها وروزها شما را به سوی خود خوانده و خود را ناخوانده انگاشته اید .

او را او را ...... بنگریدش و لحظه ای رهایش نکنید .

چشمانتان را بگشایید و ببینید  " او دوباره  می آید " 

 

                                                                                 

شهادت مولای متقیان حضرت علی بن ابیطالب حضرت علی علیه السلام بر همه شیعیان تسلیت باد

از همه دوستان با صفا و اهل دل خاضعانه در این شبهای پر برکت قدر التماس دعا داریم ..

این بنده گنهکار را از دعای خیرتان فراموش نکنید ..

یا علی مدد

اللهم عجل لولیک الفرج

                                                       علی (پروانه سوخته)

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در جمعه 1387/06/15 و ساعت  | 
او خواهد آمد

 میلاد با سعادت قائم آل محمد حضرت مهدی صاحب الزمان عج ا... تعالی فرجه الشریف بر همگان

 مبارکباد

 

 

 من که از آتش هجران تو دلسوخته ام               آتش عشق به کانون دل افروخته ام

 

 به تمنای وصال تو من ای مهر مثال                   روزوشب دیده امید بره دوخته ام

 

 به یکی جلوه رویت همه دادم از دست              سود و سرمایه یک عمر که اندوخته ام

 

خسروا نیست متاعی دیگرم جز تن و جان          که به سودای لقایت همه بفروخته ام

 

دفترو سجه و سجاده بدادم از دست                 تا که در مدرس عشقت ادب آموخته ام

 

جامه طاعات و تقوی همه را چاک زدم              تا که پیراهن عشق تو به تن دوخته ام

 

سر به زانوی غم آورد بکنجی حیران               تا مگر رحم نمائی به دل سوخته ام

........................................................................................................................................

        قابل توجه دوستان و بازدیدکنندگان گرامی :

 

      

         305 سئوال و جواب از استادبه زودی در : وبلاگ پروانه سوخته

                                                                                           www.parvanehsokhteh.blogfa.com  

 


                    منتظر قدوم سبز شما خواهیم بود ...........

 


                                                                           اللهم عجل لولیک الفرج      

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در شنبه 1387/05/26 و ساعت  | 
سفینه ای بر فراز خانه خدا
     " میلاد با سعادت حضرت ابوالفضل العباس بر همه شیعیان جهان مبارکباد "

دكتر فرهاد بابايي از زنجان كه سال جاري به حج تمتع اعزام شده و اين تصاوير را  عکسبرداری کرده است می گوید :  «به دليل علاقه‌اي كه به كار عكاسي دارم، شب يازدهم آذرماه – 21 ذي‌القعده- به طور اتفاقي از روبروي بازار ابوسفيان در مكه، شروع به عكسبرداري از خانه خدا كردم و چون ورود دوربين به كعبه ممنوع است، تصاويرم را با تلفن همراه گرفتم.»

                                                     

                                                        

 

«هنگام تصويربرداري متوجه سفينه نشدم اما وقتي عكسها را در دوربين نگاه كردم، با شگفتي ديدم در دو عكس از مجموع پنج عكسي كه به مدت دو دقيقه از همان محل گرفته‌ام، تصوير يك سفينه ديده مي‌شود.»
 براي اينكه مطمئن شوم، فردا در روز روشن به محل عكسبرداري رفتم و مشاهده كردم هيچ ساختمان و يا مكاني در محل قرار گرفتن تصوير سفينه وجود ندارد.
وي عدم وجود سفينه را در چند تصوير بعدي تلفن همراه خود دليل ديگري بر آن دانست كه واقعا چنين دستگاهي در آن لحظه وجود داشته و اندكي بعد محل را ترك كرده است.

 

                                                                         

 

 به دليل نورافشاني شديد خانه خدا در شب و انعكاس نور، چنين سفينه‌اي با چشم معمولي و غيرمسلح قابل مشاهده نيست.
اين نخستين بار است كه چنين موضوعي درباره حضور سفينه‌هاي احتمالا اطلاعاتي در مكه مكرمه و خانه خدا مطرح مي‌شود. تاكنون مقامهاي ايراني يا عربستاني در اين زمينه مطلبي را مطرح نكرده‌اند و به درستي مشخص نيست داستان از چه قرار است؟

 

                                                                                                     منبع : جام جم
..........................................................................................................................................

     

        قابل توجه دوستان و بازدیدکنندگان گرامی :

 

      

         305 سئوال و جواب از استادبه زودی در : وبلاگ پروانه سوخته

                                                                                           www.parvanehsokhteh.blogfa.com  

 


                    منتظر قدوم سبز شما خواهیم بود ...........

 


                                                        اللهم عجل لولیک الفرج      

  


                                               
                                                                                         

       

                   
                                                                                           

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در دوشنبه 1387/05/14 و ساعت  | 
آهنگ ستایش

                          " مبعث پیامبر گرامی اسلام ص بر تمامی مسلمانان جهان مبارکباد "

 

 اگر می خواهید به درگاه نیلوفرین خداوند که آستانه معرفت سرور

 

  و آرامش است برسید باید سه کار را انجام دهید :

 

1-     سکوت را در پیش گیرید . به اعماق وجود خود فرو روید . در اعماق درون ما فروغ خرد و معرفت الهی حضور دارد .

 

2-     از عیب جویی بپرهیزید . اگر به عیب جویی در دیگران بپردازید هیچگاه سرور حقیقی را تجربه نخواهید کرد .

 

3-     خدا را علی رغم هر چه روی می دهد ستایش کنید . در شکست و موفقیت در لذت و درد در آفتاب و باران قلب خود را به سوی خدا بر گیرید و دعا کنید : " نامت متبرک باد . آن کس که پیوسته " تو " را ستایش می کند به آرامشی فراسوی درک انسانی می رسد . "

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در چهارشنبه 1387/05/02 و ساعت  | 
پایان جهان

 

دوروز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است .

 

تقویمش پر شده بود و تنها دوروز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان

 

شده و آشفته وعصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد

 

 زد وبیراه گفت خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت خدا

 

سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت . خدا سکوت کرد . به پرو

 

پای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفرگفت و سجاده دور انداخت

 

خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد و خدا را

 

سکوتش را شکست و گفت عزیزم اما یکروز دیگر هم رفت . تمام روز را

 

به بد وبیراه و جارو جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و

 

لااقل این یک روز را زندگی کن . لابه لای هق هقش گفت : اما با یکروز ...

 

چکار میتوان کرد ... خدا گفت : آنکس که لذت یکروز زیستن را تجربه کند

 

گوئی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمیابد هزار سال هم

 

به کارش نمی آید . و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و

 

گفت حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در

 

گودی دستانش میدرخشید . اما ترسید حرکت کند میترسید راه برود

 

میترسید زندگی  از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد ... بعد با خودش

 

گفت : وقتی فردائی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار

 

این یک مشت زندگی را هم مصرف کنم آنوقت شروع بدویدن کرد .

 

زندگی را به سرو رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بوئید و چنان به

 

وجد آمد که دید میتواندپا روی خورشید بگذارد میتواند ... او در آن یکروز

 

آسمانخراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی را بدست نیاورد اما در

 

همان یکروز دست بر پوست درخت کشید روی چمن خوابید کفشدوزی را

 

تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهائیکه نمیشتناختنش

 

سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان

 

یکروز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید

 

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

 

او در همان روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در

 

گذشت کسی که هزار سال زیسته بود.

 

                                                                              

                                                                                           عرفان نظر آهاری

 

با سلام خدمت همه دوستان گرامی  

 با عرض معذرت و پوزش از همه عزیزان تا اطلاع ثانوی نمی توانم در  خدمتتان باشم ..

خداوند به همه شما عزیزان جزای خیر دهد ... التماس دعا ...اللهم عجل لولیک الفرج

 

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در جمعه 1387/01/30 و ساعت  | 
حدیث از حضرت رسول صلی ا...علیه و آله و سلم

                 

 

                سئوال و جواب اعرابی از حضرت رسول اکرم (ص)

 

 

عرض کرد : میخواهم داناترین مردم باشم               حضرت فرمود : از خدا بترس

 

عرض کرد : میخواهم از خاصان درگاه خدا باشم       حضرت فرمود : شب و روز قرآن بخوان

 

عرض کرد : میخواهم همیشه دل من روشن باشد   حضرت فرمود : مرگ را فراموش مکن

 

عرض کرد : میخواهم همیشه در رحمت حق باشم   حضرت فرمود : با خلق خدا نیکی کن

 

عرض کرد : میخواهم از دشمن به من آفتی نرسد    حضرت فرمود : همیشه توکل بخدا کن

 

عرض کرد : میخواهم در چشم مردم خوار نباشم      حضرت فرمود : پرهیزگار باش

 

عرض کرد : میخواهم عمر من طولانی باشد            حضرت فرمود : صله رحم کن

 

عرض کرد : میخواهم روزی من وسیع گردد              حضرت فرمود : همیشه با وضو باش

 

عرض کرد : میخواهم باتش دوزخ نسوزم                 حضرت فرمود : چشم و زبان خود را ببند

 

عرض کرد : میخواهم بدانم گناه به چه چیزریخته میشود  حضرت فرمود : تضرع و توبه بحال بیچارگی

 

عرض کرد : میخواهم سنگین ترین مردم باشم          حضرت فرمود : از کسی چیزی مخواه

 

عرض کرد : میخواهم پرده عصمتم دریده نشود          حضرت فرمود : پرده عصمت کسی را مدر

 

عرض کرد : میخواهم گورم تنگ نباشد                     حضرت فرمود : مداومت کن بقرائت سوره تبارک

 

عرض کرد : میخواهم مال من بسیار شود                 حضرت فرمود : مداومت کن بقرائت سوره واقعه هرشب

 

عرض کرد : میخواهم فردای قیامت ایمن باشم          حضرت فرمود : میان شام و خفتن بذکر خدا مشغول باش

 

عرض کرد : میخواهم خدایتعالی را در نماز حضور یابم   حضرت فرمود : در وقت ساختن وضو بسیار دقت کن

 

عرض کرد : میخواهم از خاصان باشم                       حضرت فرمود : در کارها راستی و درستی پیشه کن

 

عرض کرد : میخواهم برای من عذاب قبر نباشد          حضرت فرمود : جامه خود را پاک نگهدار

 

عرض کرد : میخواهم در نامه عمل من گناه نباشد       حضرت فرمود : با پدر و مادر نیکی کن

 

 

 

 

                                                          "  بحار الانوار  "

 

 

 

فرارسیدن  میلاد با سعادت حضرت محمد صلی ا... علیه و آله و سلم و میلاد حضرت امام جعفر صادق علیه

 

السلام بر شیعیان مبارکباد

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در سه شنبه 1387/01/06 و ساعت  | 
غریبستان
               

     غریبستان این یک دو سه منزل مهجوری را اصطلاح کرده اند چنانکه حضرت ناله ها

 

        نیستان و پیاله ها را میستان نویسند ای غریب عالم شهر آشنائی نزدیک است ....

 

  از تو ........ تا او همین نکته است . از ما نه از پیر هرات بشنو ..... اگر جوینده ای چنان

 

 ضعیف دین مباش که اندیشه دنیا دل ترا از ذکر او باز کنند و چنان ناجوانمرد مباش که بی

 

     حرمتی امر او ترا به مزبله فسق و فجور اندازد .

 

                        سخن دوست به زمان دوست گوی

                     

                        سخن دوست به سمع دوستی شنو

 

                  کلمه را وسیلت خود ساز نه که خصم خود کن

 

              حق او گذار اگر عاقلی             و در او بسوز اگر عاشقی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در چهارشنبه 1386/12/22 و ساعت  | 
زنده و جاوید کیست ؟ کشته شمشیر دوست

 

 مضجع شریف و نورانی باب الحوائج ابوالفضل العباس علیهما السلام

 

 

      ما بدون گریه بر حضرت سید الشهدا علیه السلام  نمی توانیم زنده بمانیم .     

                                                       

                                "عارف باا...و عاشق دل سوخته اهل بیت ع مرحوم حاج شیخ جعفر مجتهدی "

 

 

 

از عطر گرم خون   گل کرده روی سینه ات

 

در واپسین ساعات میمیرم روی سینه ات

 

راه ولایت می روم با  خون شهادت می دهم

 

ابا عبدا... یا حسین

 

دریای خون بارم تا به وصالت برسم

 

عشق و جنون دارم تا به جمالت برسم

 

میریزم از تن سرودست  تا جان سپارم مست مست

 

ابا عبدا... یا حسین

 

برای سربازی بگذشته از جان و سرم

 

به وقت جانبازی آماده هر خطرم

 

در انتهای عمر من  خون تن من شد کفن

 

ابا عبدا... یا حسین

 

                                                                        دانلود سینه زنی بسیار زیبای اشعار بالا

 

 

عکسهای بسیار زیبا از کربلای معلی .تقدیم به همه دوستداران و محبان اهل بیت علیهما السلام :

 

لطفا برای دیدن عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید .

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در سه شنبه 1386/10/25 و ساعت  | 
داستان مسعود (قسمت دوم )

  و اما ادامه داستان ...

 

 

  پس از آن هر دو علاقه مند شدند که این مسافرت را از راه زمینی انجام دهند که هم بهتر و تفریح خوبی است و هم خیلی ارزانتر تمام میشود ودر زندگی تازه آنها موثر است . مسعود با یک محاسبه ساده باین نتیجه رسید که اگر اتومبیلی بخرد آسایش و آزادی بیشتری در سفر خواهد داشت و اضافه بر آن پس از رسیدن بایران برفرض که اتومبیل را لازم نداشته باشد با فروش ان سودی هم عایدش خواهد شد .

     ماشین تهیه شد ووسائل سفر آماده گردید . داماد با عروس المانی خود بسوی ایران حرکت نمودند . شهرها و دهکده های المان یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته میشدند . چند کیلومتری بیش نمانده بود که از خاک آلمان خارج شوند جاده خلوت بود. مسعود با خیال آرام و با سرعت زیاد میرفت و تابلوهای کیلومتر کنار جاده را نگاه میکرد و حساب ساعت رسیدن بمرز را میکرد .

 که ناگاه ....

.... آخ چه شد ؟!

مسعود حالش منقلب شد و نتوانست جواب بدهد.

مارگرت - مسعود جان چه کردی ؟!

نترس ترمز کن آرام ترمز کن .

..............................................

   مسعود کمی بخود آمد و ترمز کرد ماشین را بکنار جاده کشید .

   مارگرت - مسعود جان با هم بریم بسراغش خدا کند طوری نشده باشد .

   مسعود - بریم .

   عابر پیاده در نتیجه شدت تصادف بچند متر دورتر از جاده پرتاب شده بود و ابدا حرکتی نداشت .

   مسعود - مارگرت عزیزم چه خاکی بر سرم شد

   او ...مر...ر...ده است .

   مارگرت - عزیزم کاری است که نباید بشود ولی شده است کنترل اعصابت را حفظ کن . تا ببینم خدا چه پیش می اورد . مسعود در تشویش و نگرانی سختی بود . یکباره فکر عجیبی کرد و گفت : مارگرت با من بیا مسعود دست مارگرت را گرفت که سوار ماشین نماید . و از محل حادثه فرار کند !!!

   مارگرت- مسعود چه فکری کردی ؟! چکار میخواهی بکنی ؟!

    مسعود که از شدت نگرانی بد نش بسختی میلرزید .

    با لکنت زبان گفت بیا از اینجا برویم .

    مارگرت - مسعود آرام باش درست فکر کن .

    مسعود عزیزم تو خوب میدانی که من چقدر بتو علاقه مندم . من بخاطر عشق تو دست از پدر و مادر و فامیل و شهر و وطنم شسته و همراه تو امده ام . که یک زندگی انسانی داشته باشم و با همه اینها باید بتو بگویم که قانون هم پیش من احترام زیادی دارد . و تو هم باید بدانی و متوجه باشی که یک انسانی را از حیات محروم نمودی .

    این چه فکری است که کرده ای ؟! قانون عزیز است . خون انسانها محترم است . کمی ارام باش و درست فکر کن . فکری صحیح و اقدامی شرافتمندانه

     سخنان بجا و قاطع و منطق محکم مارگرت مسعود را منقلب ساخت و همچون کسیکه از خواب سنگینی برخاسته باشد تکانی خورد و دستهایش را بهم مالید و کوشش کرد که بخود آید و خود را پیدا کند . مارگرت دیگر سکوت کرده بود حرفی نمیزد ولی سخنان پر مغز و عاقلانه اش هنوز در گوش مسعود صدا میکرد و مرتبا تکرار میشد . مسعود بیاد آوری مودبانه و جملاتپر معنائی که خانم عزیزش گفته بود می اندیشید . و درباره انها فکر میکرد . فکری عمیق . مارگرت سخت به قیافه مسعود مینگریست و منتظر پاسخ و تصمیم  او بود . . مسعود بخود آمد و بیدار شد و بالحنی جدی و صدائی بلندتر از معمول گفت :

     همسر عزیزم آفرین بر تو که مرا از لغزش و خطای بزرگی حفظ کردی خدا ترا برای من نگهدارد . آری خانم عزیز باید قانون که متعلق بعموم است محترم باشد . باید به مال و جان و آبروی انسانها ارزش قائل شد . اگر ما آنچه را که برای خود روا نمیداریم برای دیگران هم روا نداریم همه کارها اصلاح خواهد شد . چیزی نمانده بود که باشتباه بزرگی دست بزنم ولی خدا نخواست و بوسیله تو مرا بیدار نمود و حفظ کرد . ایکاش آنهائیکه مرتکب خطا و اشتباهی میشوند . یادآوری و نصیحت افراد خیراندیش در آنها موثر واقع میشد و بجای عناد و سرسختی مطیع حق و عدالت میشدند تا شیرینی و لذت تسلیم در مقابل حقیقت را دریابند .

    مارگرت جان همین جا باش تا من به نزدیکترین محل  تلفن همگانی بروم و پلیس را از جریان مطلع کنم .

    مارگرت- مسعود جان برو اینکار لازم است .

   مسعود رفت و وقوع تصادف را باطلاع پلیس رسانید . 10 تا 12 دقیقه بیشتر طول نکشید که پلیس حاضر شد . تحقیقات شروع شد . از ساعت وقوع حادثه تا پایان تحقیق نزدیک به سه ساعت طول کشید که بیشترش قبل قبل از اطلاع به پلیس گذشته بود .

       

 

          پلیس نظر خود را اعلام نمود .

          چون عابر از محل مخصوص عبور پیاده عبور ننموده مقصر شناخته شد و راننده اتومبیل بی تقصیر است

          پلیس ضمن این اظهار نظر از راننده اتومبیل ( مسعود ) معذرت خواهی نمود که مدتی معطل شده است و مبلغی  به عنوان خسارت مدتی که راننده معطل گردیده با کمال ادب و احترام براننده تسلیم نمود و مجددا عذر خواهی کرد و با ادای احترام نظامی خدا حافظی نموده و رفت . مسعود که انتظار رسیدگی سریع در ظرف مدتی قدری بیشتر از یکساعت و سپس صدور این رای عادلانه را نداشت در تعجب و تحیر فرو رفت و آرزو کرد روزی برسد که در کشور خودش هم مردم قانون را محتر بشمرند و دستگاههای اداری نیز در همه جا درست و صحیح کارکنند . و این همه دغدغه و ناراحتی از بین برود . زمانی فرا رسد که شرق بجای تقلید از بعضی بی بندو باریها و فسادهای اخلاقی دانش جدیت در کار وظیفه شناسی نظم و دقت در امور را از غرب فرا گیرد و غرب نیز بعواطف انسانی که در زندگی ماشینی خود آنرا از دست داده مجددا روی آورد . ودر همه امور جامعه بشری اعتدالی پدید آید و همان شود که اسلام خواهان آنست .

 

                                                                          

 

     با اینکه قانون مسعود را بیگناه دانست ولی باز هم ندای وجدان او را ملامت میکرد که چرا بایستی ماشین رابا سرعتی براند که قادر به کنترل و نگهداری آن نباشد و انسانی را از زندگی محروم سازد و خانواده ای را بی سرپرست نماید . این ملامت و سرزنش و جدان مسعود را سخت متاثر نمود ودر اندیشه فرورفت که راهی برای جبران آن بیابد  مارگرت از قیافه ناراحت مسعود حس کرد که او در چه حالی است و هنوز روی تصادف واقع شده فکر میکند 

    مارگرت - مسعود برای چه ناراحتی ؟

    اگر برای سرنوشت بازماندگان مقتول است مطمئن باش که پلیس و مراجع دیگر بتمام امور آنها رسیدگی مینمایند و تربیت صحیح و لازمی در اینباره میدهند و لذا جای نگرانی از این جهت نیست . فقط در این میان یک مسئله وجود دارد و آن اینکه باید تو با خدای خود عهد و پیمان ببندی که چنین عملی مجددا مرتکب نشوی . مسلما اگر تو با سرعت کمتری میرفتی این جریان ناگوار پیش نمی آمد . مسعود از نکته سنجی مارگرت و همدردی های او اظهار امتنان نمود و هماندم در حضور وی سوگند یاد نمود که : هرگز از سرعت معمول تندتر نرود و همیشه در رانندگی احتیاط را از دست ندهد و مقرراتی را که صرفا برای رفاه و حفظ جان مردم وضع شده دقیقا مراعات نماید .

    با این تعهدات وجدانی و ایمانی وادای سوگند مجددا پشت فرمان نشست و راه وطن راپیش گرفت .

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در شنبه 1386/10/22 و ساعت  | 
داستان مسعود قسمت اول

 

 

بدلیل طولانی بودن داستان آن را در ۲ تا ۳ قسمت در پستهای متفاوت درج می نماییم .بسیار خوشحال میشویم نظرات خود را در قسمت نظرات در مورد این داستان درج بفرمایید .

 

 

اصل این داستان واقعی را یکی از دوستان برایم نقل نمود که از شنیدنش حقیقتا منقلب شدم شیرینی داستان و در عین حال نکات آموزنده و جالب آن مرا بر آن داشت که با تغییر اتی  و همچنین با پرورش و بهره گیری از مطالب و نکات حساس انرا برای شما دوستان و سایر پسران و دختران مسلمان  جوان تقدیم نمایم :

 

 

 

 

                     و اما داستان.........................................مسعود

 

 

               مسعود از خانواده ای محترم بود که پدر و مادرش درباره تربیت او و همچنین نسبت بوضع تحصیلات دوره دبستان و دبیرستانش انصافا کوتاهی نکردند و از هر جهت کوشش نمودند که وظیفه خود را آنطوریکه باید و شاید درست انجام داده باشند .

              پسر جوان هم از داشتن چنین پدر و مادر روشن بین و مهربانی همیشه خوشحال بود و حقا می کوشید که زحمات آنان هدر نرود.

             و در تمام دوره دبستان و دبیرستان از شاگردان خوب به حساب میامد ودر منزل و مدرسه و بین تمام فامیل برای خود محبوبیتی ایجاد نموده بود و همه واقعا او را دوست می داشتند .

                                           

                                          

 

          دوره دبیرستان تمام شد  مسعود با معدل خوبی  مدرک تحصیلی خود را اخذ کرد . پدر و مادر و خود مسعود در صدد تحقیق و مشورت برآمدند که برای ادامه تحصیل چه راهی را پیش گیرند و چه رشته ای را اتخاب نمایند. پس از مطالعات زیاد تصمیم براین گرفتند که مقدمات رفتن بیکی از دانشگاههای آلمان را فراهم نمایند . بعضی از دوستان و فامیل این نظر را خوب و بعضی دیگر مخالفت مینمودند . و حرف آنها هم این بود که: اگر مسعود باروپا برود ممکن است اخلاقش عوض شود و ایمان و عقیده اش بکلی از بین برود  و یک فرد مادی  و بی دین و لا ابالی برگردد.  ودر چنین صورتی بر فرض هم که فردی با سواد و متخصص در رشته ای از علوم شود اگر معتقدات و ایمانی نباشد همانند بعضی ها که برنامه و هدفی جز پول مقام و عنوان ندارند خواهد شد و این نوع افراد برای جامعه جز زیان چه دارند ؟!!

       اما پدر و مادر مسعود معتقد بودند زحماتی که در راه تربیت و تعلیم و اعتقادات فرزندشان کشیده اند ریشه دار و محکم است و بلطف خدا باین زودی از بین نمی رود . اضافه برآن مسعود هم سوای آنچه که در منزل و مدرسه یاد گرفته بود ساعات بیکاری را به خواندن کتابهای خوب و مفید می پرداخت و به خود اطمینان پیدا کرده بود و در پاسخ مخالفین چنین می گفت : " شاید چند سال اول زندگیم بر حسب معمول دین و اعتقاداتم ارث از پدر و مادر بوده است ولی حالا می توانم با اطمینان و افتخار بگویم که دین و ایمانم بر پایه های دلیل و براهین محکم علمی و عقلی استوار است و بیاری خدای مهربان نه تنها عقائدم متزلزل نمیشود بلکه امیدوارم بتوانم افرادی را هم براه مستقیم ارشاد و هدایت نمایم و بوظیفه دینی و انسانی خود عمل کنم "           سخنان مسعود همه را قانع نمود  و مقدمات سفر وی را فراهم کردند .

   

 

                                    

 

         روز حرکت فرا رسید . پدر مادر فامیل و دوستان در فرودگاه جمع شده مسعود را حلقه وار در بر گرفتند . لحظات خوش و پر هیجانی بود هر یک به نوعی عواطف پاک و دوستی صادقانه خود را ابراز مینمودند . اشک شوق از چشمان همه مخصوصا از گونه های پدر و مادر مسعود سرازیر شده بود .    منظره ای روح پرور که نشان دهنده احساسات و عواطف عالی انسانی بود . اجتماع مقدسی که هیچ چیز جز صفا و حقیقت در آن و جود نداشت . اگر در آن موقع و لحظات پر شوق و شور فردی بیگانه ولی بیدار و نکته سنج از فاصله چند قدمی وضع این مجمع را در نظر میگرفت و با دقت به چهره های انان و سیمای ملکوتی پدر و مادر مسعود مینگریست و قیافه معصومانه مسعود را میدید قطعا بی اختیار او هم تحت تاثیر قرار میگرفت و عواطف انسانیش تحریک میشد و اشکش جاری میگردید و در این شادی که در عین حال همراه با رنج دوری فرزندی از پدر و مادرش بود خود را شریک و سهیم میدید و برای سلامتی و موفقیت فرزند آنان دعا میکرد .            آری انسانها چه در غم و چه در شادی همه با هم شریکند .

 

 

 

 

        جعبه های زیادی شیرینی و آجیل به عنوان توشه برای مسعود آورده بودند که بردن همه انها برای مسعود ممکن نبود ولی بعضی از دوستان بیدار و هشیار مسعود کتابهای خوبی برایش آورده بودند که بهترین غذای روحی سالم برای او باشد . مسعود از این نوع هدایا و توشه ها خیلی خوشحال میشد و با اشتیاق زیاد آنها را میپذیرفت و از صاحبان آنها قدردانی مینمود و حاضر نبود حتی یک دانه از کتابها را زمین بگذارد و بهر ترتیبی بود همه انها را همراه خود برد .

 

 

                                                     

 

      مسعود در عین اینکه به سخنان اطرافیان خود گوش میکرد  و به موقع پاسخ هر یک را میداد  و از جان و دل نصایح بی غرضانه انان را می پذیرفت گاهی هم به ساعت خود نگاه میکرد و مراقب بود که ظهر فرا رسد  ونماز را بخواند  و با خیال راحت سوار هواپیما شود . ظهر شد . مسعود از حا ظرین اجازه خواست تا به محل مناسبی رود و نمازش را بخواند . اقدام مسعود شور و هیجانی تازه ایجاد نمود وبر امید آنان افزود و همه در حقش دعا نمودند . مسعود نمازش را خواند و باز به جمع دوستان و فامیل پیوست اندکی بعد بلندگو اعلام نمود : که مسافران به محوطه باند فرودگاه بروند .

     لحظات فراق و جدائی نزدیک میشد . پدر و مادر مسعود  و سایرین هر یک به نوبت مسعود را به آغوش میگرفتند و با گرمی از او خداحافظی نموده و به خدای مهربانش می سپردند .  هواپیما به پرواز درآمد و پس از شش ساعت در فرودگاه مونیخ به زمین نشست .  مسعود باید از اینجا به آخن برود . مسعود از ابتدای ورود به آلمان خود را مقید نمود که در مخارج مراقبت کامل داشته باشد که خرج بی موردی ننماید زیرا پولیکه در اختیار داشت ثمره صرفه جوئی و اقتصاد صحیح پدر او در زندگی میباشد و با اینکه درامد زیادی نداشته توانسته است با میانه روی در معاش زندگی وسائل تحصیل فرزندش را در خارج فراهم نماید . بنابراین سزاوار نیست که بی حساب و بی فکر خرج کند لذا در صدد تحقیق برامد که با چه وسیله ای بهتر و ارزانتر میتوان به آخن رفت . باو گفتند با راه اهن بهتر است .مسعود با قطار به آخن وارد شد . قبلا پیش بینی نموده بود که در این شهر غریب باید راهنمائی داشته باشد . با آدرسی که یکی از دوستانش بوی داده بود یکسر بسراغ یکی از آشنایان رفت و با راهنمائی او پس از کمی جستجو اطاقی در محل مناسبی اجاره نمود و فورا مقدمات و وسائل زندگیش را فراهم ساخت که بتواند شخصا زندگی ساده ای را شروع نماید و گرفتار هتل و مخارج سنگین نشود .

 

 

                                                                        

 

 

       از فردای آنروز مسعود به دنبال کارهای مربوط بورود بدانشکده رفت و پس از چند روز موفق شد که در رشته زمین شناسی نام نویسی نماید . و چون در قسمت زبان قبلا کار کرده بود ودر حد کافی آمادگی داشت نام نویسی او براحتی انجام گرفت . دوره تحصیل شروع شد و مسعود بیش از هر چیز به برنامه های درسی خود می پرداخت و از رفتن به کافه ها و مراکز دیگر تفریحات ناسالم جدا خودداری مینمود و اصرار بعضی  از اشنایان ایرانی و غیره در رفتن بمراکز فساد در وی موثر واقع نمیشد بلکه او آنها را به خطرات ناشی از این نوع تفریحات غلط آگاه می ساخت و مخصوصا از اینکه بعضی از دانشجویان رفتاری مخالف با شئون دانشجوئی داشتند خیلی رنج میبرد و آنان را نصیحت مینمود که فساد اخلاق و آلوده شدن به اموری که جز بدبختی نتیجه ای ندارد هر قدر که برای دیگران زشت و عیب باشد برای دانشجو صد چندان است که گاهی مسیر زندگی او را به کلی عوض میکند و آینده ای پر امید را به سیه بختی تبدیل مینماید .

 

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در دوشنبه 1386/10/17 و ساعت  | 
غدیر خاطره ای جاودانه و زیباست

در این پست برای شما دوستداران اهل بیت عصمت و طهارت علیهما السلام شعری زیبا را انتخاب نمودم:

 

پیام نور به لبهای پیک وحی خداست          بخوان سرود ولایت که عید اهل ولاست

 

بیا شراب طهور ازخم غدیربزن               خداگواهست که ساقی این شراب خداست

 

خم ازغدیرخم ومی ولای علی                 وگرنه صحبت ساقی وجام وباده خطاست

 

غدیر یک سند زنده یک حقیقت محض      غدیر خاطره ای جاودانه و زیباست

 

حدیثی ازدولب مصطفی مراست به یاد      به آب زر بنویسم اگر رواست رواست

 

تو گویی آن که دوگوشم بودبه گفته او       که گفت خصم علی کافرست هم زنسل زناست

 

خداگواهست پی دشمن علی نروم            حلال زاده رهش از حرام زاده جداست

 

چگونه قاتل زهرا امام خلق شود            مدینه مرده شرف نیست یا علی تنهاست

 

چگونه مهر بورزم بدان ستم گستر         که دود آتش اودور خانه زهراست

 

چو عمرصاعقه کوتاه باد دوران خلافتی   که بنایش به کشتن زهراست

 

 

 

از همه دوستان و رفقای باصفا و با خدا در این روزهای با برکت و عید بزرگ شیعیان جهان عاجزانه التماس دعا داریم.

 

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در جمعه 1386/10/07 و ساعت  | 
بهشت همان خانه کوچک بود
 

 

 تقدیم به اولین و خوشبخترین زوج عالم خلقت

 

هراز گاه در خانه پیامبر غذایی پخته می شد تا میان فقرای مدینه تقسیم شود . رسول خدا خود کاسه ها را پر می کرد و دست به دست می داد تا به مردمی برسد که تا کنار در ازدحام کرده بودند . پیامبر غذا را در کاسه می ریخت و با خود می گفت : " خدیجه این غذا را بسیار دوست داشت " خدیجه این غذا را بسیار ... زنی از میان زنان بر آشفت : " چقدر از او یاد می کنید که پیرزنی فرتوت بود . حال آنکه خداوند به شما زنانی جوان تر و زیباتر عنایت کرده است . " چشم های پیامبر خیس شد نگاهش از زنان از جماعت منتظر از مدینه دور رفت .... از حرا برگشته بود . از هیبت وحی می لرزید . خدیجه او را با رو اندازی پوشاند . کنارش نشست . با نگرانی به او چشم دوخته بود و آرام صورت عرق کرده اش را نوازش می کرد . آرام بگیر محمد آرام . تو نه دچار وهم شده ای نه گرفتار خیال تو پیامبری و من سالهاست که منتظر بودم و می دانستم بگذار اولین کسی باشم که به تو ایمان می آورد . حتی پیشتر از آنکه خود پیامبری ات را باور کرده باشی . پیامبر سرش را بلند کرد به چهره زنان نگریست : " خدیجه ! دیگر مانند خدیجه کجاست آن زمان که دیگران سخنانم را نپذیرفتند مرا تصدیق کرد و بر سر دین خدا با من بود و اموالش را در راه آن به کمک من گرفت ...."

بزرگان مدینه به نخلستان آمدند : " علی ! فاطمه خواستگاری همه ما را یک به یک رد کرده است شاید منتظر تواند ؟ چرا با پیامبر حرف نمی زنی ؟ " علی به دستهایش نگاه کرد که از کار سخت مجروح بود و اندیشید : فاطمه بیشتر از این هاست فاطمه بسیار بیشتر از این هاست . دوستانش دوره اش می کنند : " برو حرف بزن پیامبر هیچ کدام از ما را به اندازه تو دوست نمی دارد . تو با او بزرگ شده ای فاطمه تو را از همه مردمان بهتر می شناسد چرا ایستاده ای . " علی همه چیز را رها می کند و تا خانه پیامبر به شتاب می آید و در راه به هزار زبان فاطمه را خواستگاری می کند . اما حال مقابل پیامبر دو زانو و سر به زیر نشسته و سکوت کرده است پیامبر منتظر می ماند علی سکوت کرده است " چه می خواهی پسر عمو ؟ "  مهاجرین و انصار می گویند ... یا رسول ا... شما مرا می شناسید سابقه ایمانم را جنگهایم را و ... تهی دستی ام را .  " چه می خواهی برادر من ؟ " آنها می گویند شما خواستگاران بسیاری را رد کرده اید ... آیا ... آیا مرا می پذیرید ؟  پیامبر به مهربانی می خندد : " تو در خانه من بزرگ شده ای علی در خانه من  خدیجه و فاطمه اما پیش از هر چیز بگذار از فاطمه بپرسم حتی اگر جبرئیل خبر ازدواج شما را در میان اهل آسمان برایم آورده باشد .   رضایت فاطمه شرط است . "پیامبر با انکه پیشاپیش پاسخ را می دانست خواستگاری بزرگان مدینه را برای فاطمه شرح می دهد : " دخترم چه می گویی ؟ " فاطمه شرم می کرد چیزی نمی گفت زمین را نگاه می کرد و صورتش را کمی فقط کمی با حرکتی ظریف بر میگرداند و این برای پیامبر کافی بود تا به مهمترین و ثروتمندترین مردان مهاجر و انصار جواب رد بدهد : " نه فاطمه راضی نیست رضایت و خواست او شرط اول است ... من در انتظار فرمان خدایم مانده ام تا او برای فاطمه کسی در خور او تزویج نماید . " و حالا جبرئیل می گوید : فاطمه همسر علی است این را همه اهل آسمان می دانند . با این همه پیامبر گفت رضایت فاطمه شرط است . مقابل فاطمه نشست : " علی تو را از من خواستگاری کرده است . او را می شناسی و می دانی چه اندازه دوستش دارم با این همه تو بگو آیا تقاضایش را می پذیری ؟ " فاطمه باز هم به شرم سر به زیر انداخت و سکوت کرد اما سر برنگرداند و سرخی لطیفی به گونه هایش دوید . پیامبر خندید : ا... اکبر سکوتها اقرارها سکوت علامت رضاست . پیامبر نزد علی آمد : چه داری تا مهریه فاطمه من باشد ؟ علی گفت : خود بهتر می دانید زرهی شمشیری و شتری آبکش ! پیامبر گفت : " شمشیر و شتر را برای زندگی و جهاد می خواهی زره را بفروش . "

زره را فروختند و به بهایش عطر خریدند ! و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین .پیامبر پول زره را سه قسمت کرد : به بیشترین بها عطر خرید بخشی غذا و پاره ای دیگر آنچه برای زندگی به کار می آید .حال آنچه خریده بودند پیش روی پیامبر بود : عطر – دو کوزه سفالی – دو سبوی سفالی با لغاب سبز – ظرفی برای آب – قدحی برای شیر – ظرفی مسی برای پختن غذا – یک مشک آب – آسیای دستی – فرشی از پوست – یک عبا – یک حصیر – یک پرده پشمی – تخت خواب  - رخت خوابی از کتان خشن مصری – قطیفه سیاه خیبری – یک روسری – یک پیراهن . اشک در چشم های پیامبر جمع شد به آسمان نگاه کرد : " خداوندا   مبارک گردان بر خانواده ای که مهمترین اسباب زندگی آنها گلین است . "

خانه علی شلوغ بود پر از سرو صدا و خنده جوانانه دوستانش . مقداد – عمار – سلمان که همه جا می شد با هم دیدشان در جنگ در مسجد در نخلستان وقت آبیاری . جمع شده بودند خانه داماد ریگ های ریز می آوردند برای کف حیلط و شن نرم برای کف اتاق ها یکی آب می کشید یکی بر روی ریگهای تفتیده در آفتاب آب می پاشید تا هوای خانه وقت آمدن عروس خنک تر باشد . یکی از اتاق علی را صدا زد : لباسهایتان را کجا آویزان می کنید ؟ اینجا جای خوبی برای اویختن لباس هاست علی چوب بلندی آورد و هر دو با هم آن را به دیوار کوبیدند . یکی پرده می زد یکی حصیر را روی شن های نرم پهن می کرد . علی ! اینجا برای ساختن تنور خوب است . هیزم ها را این گونه بچینیم ؟ طناب چاه را باید همین روزها عوض کنی ! خانه داماد شلوغ بود پر از شوخی های شاد جوانانه و علی بیش از همه می خندید .

گوشت و نان را من می دهم خرما و روغن با تو بگذار رسم ولیمه دادن در شادی ها برای امت من باقی بماند . علی خرما اورد و روغن . پیامبر خود آستین ها را بالا زد هسته خرماها رابیرون آورد و در ظرف بزرگی با روغن تفت داد . گوسفندی را هم برای شام قربانی کرده بودند : علی مهمانانت را برای شام دعوت کن . علی به مسجد رفت که پر از نمازگزاران مرد و زن بود حیا کرد گروهی را دعوت کند و عده ای را نه روی پله منبر ایستاد صورتش از شادی برق میزد نمی دانست چگونه خبر ازدواجش را به مردم بدهد . سرانجام گفت : پیامبر همه شما را به شام عروسی دخترش فاطمه دعوت کرده است . وته دلش از نگرانی می لرزید کمی خرمای تفتیده و گوسفندی برای این جماعت انبوه چقدر کم بود . پیامبر چشم های علی را خواند

" نگران چه هستی علی جان برادرم ! من دعا می کنم و خدا به غذای عروسی تو برکت خواهد داد فقط به انها بگو ده نفر ده نفر بیایند خانه کوچک است . " همه اهل مدینه مهمان آنها بودند . همه سیر از غذایی لذیذ و شاد از مهمانی از خانه بیرون می رفتند . و ظرفهای غذا هنوز از نان گوشت و خرما پر بود . فاطمه عروس بود نشسته بر " شهبا " اسب پیامبر . مردان بنی هاشم پیشاپیش مرکب عروس می رفتند و تیغه برهنه شمشیرهای کشیده شان به رسم دیرین عرب با آهنگ هلهله زنان در نور می رقصید . زنان اطراف مرکب عروس را گرفته بودند لباسش از همه آنها کهنه تر بود که ساعتی پیش پیراهن تازه عروس را به سائلی بخشید و این اگرچه چشم های بسیاری را به اشک نشانده بود اما از شادی جشن چیزی کم نمی کرد . زنی از زنان پیامبر خواند :

سرن بعون ا... یا جارتی *** و اشکرنه فی کل حالات

بروید خواهران من به یاری خداوند و شکرگزارید او را .

بروید همراه بهترین زنان که فدای او باد همه کسان و خویشان ... زنی دیگر از میان زنان می خواند : تو فاطمه بهترین زنان جهره ای چون ماه تابان

خدایت برتری داد بر جهانیان

باید که برگزید او را با آیه های قرآن

شوی توست رادمردی جوان

علی که برتر است از همگان ...

خواهران من ببرید او را که بزرگوار است و از خاندان بزرگان . زنی دیگر شعر راپی می گرفت فرصتی بود برای نمایش سخن دانی زنان عرب که به آن می بالیدند .پیامبر کنار در ایستاده بود کاروان شادی عروسی را نگاه می کرد . و بیشتر از همه دلتنگ خدیجه بود .

آرزوی خیر و برکت پیران هلهله زنان و رقص شمشیر مردان که تمام شد مهمانان که رفتند علی و فاطمه بر حصیری که هنوز از نم آبی که دوستان علی بر کف شنی اتاق پاشیده بودند خنک بود نشستند . هر دو چشم دوخته به بافه های حصیر خاطره ها داشتند از هم از روزهای مکه وقتی کودک بودند و خدیجه هنوز بود و مهربانی اش هر تلخی را شیرین می کرد . از روزهای سخت شعب ابی طالب که باهم سر کرده بودند . از مکه ی بدون خدیجه وقتی فاطمه سر پیامبر را از خاک و خاکستر می شست و علی از خشم دندان بر دندان می سایید تا اشک هایش در حضور فاطمه کوچک پایین نریزد . از لیله المبیت هجرت وقتی علی تمام مسیر مکه تا مدینه را پای مرکب فاطمه راه آمده بود تا سلامت به دست پدرش برساندش از آوارگی – مدینه – جنگ – شادی روز ساخته شدن مسجد النبی – وای – کدام لحظه زندگی فاطمه از علی خالی بود ؟ چرا این همه غریبی می کرد ؟ کسی در زد . فاطمه از جا پرید . در زدن را می شناخت . پیامبر بود کاسه آبی آورد بر سینه فاطمه پاشید و بر سینه علی . دعایشان کرد سفارش شان کرد : " علی خوش به حال تو که زیباترین و نیکوترین زنان همسر توست . خوش به حال تو فاطمه که همسرت جوان مرد ترین و نیکوترین مردان عالم است . خدایا این دو عزیزترین و گرامی ترین انسان ها نزد من اند به ایشان برکت بده . "

سلمان این غریبه ایرانی دوست نزدیکشان بود . شاد بود یا غمگین به خانه آنها می آمد تا شادی اش را با آنها قسمت کند یا غمهایش را و غربتش را در پناه آنها از یاد ببرد .آن روز هم سلمان بود که در می زد . علی از چاه آب می کشید و فاطمه با دستی کودکش را آرام می کرد و با دستی سنگ سنگین آسیا را می چرخاند . سلمان آمد نگاهشان می کرد و به یاد شاهزادگان ایرانی می افتاد . چقدر سادگیشان را دوست می داشت جلو دوید بگذارید کمک کنم . کار علی تمام شده بود : " فاطمه بگو چه کار کنم ؟ " و خواست کودک را آرام کند . فاطمه گفت : " نه من آرامش می کنم تو گندم ها را آسیاب کن سلمان تو هم تنور را روشن کن تا نان تازه بپزیم . " علی آسیا را می چرخاند سلمان هیزم ها را در تنور می چید و فاطمه کودک را می خواباند در خانه به مسجد باز می شد دیوار به دیوار خانه پیامبر نزدیک باب جبرئیل آنجا که جبرئیل می ایستاد و برای ورود به خانه پیامبر اجازه می خواست . ماذنه بلال روبروی در بود با ده دوازده قدم فاصله . صدای حرف زدن پیامبر را از همین جا میشد شنید .

فاطمه خسته بود و خوشبخت می خندید

 

 

          و بهشت همان خانه کوچک بود

 

 

 

فرا رسیدن عید سعید قربان بر همه شما شیعیان مبارکباد

 

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در پنجشنبه 1386/09/22 و ساعت  | 
اینجا نیویورک است!
 

 

 

... اینجا نیویورک است ! گاه بر روی دری یا دیواری در همین دیار که تصور می رود جز دیار دلار نیست ولیس فی الدار غیر الدلار  دیار ! با شگفتی نگران تصویر و پوستر و پرتره پیرمردی می شوم مراد گونه و مرشد مابانه با زیرنویسی از کلمات معنوی و روحانی و مثلا دعوت عام و خاص به معنویت و ریاضت و ورود  در حلقه مریدان و مقلدان فلان مکتب به اصطلاح عرفانی هندی و غیر هندی و از این قبیل . و البته نه یک پیر بلکه پیران متعدد ونه یک مذهب و مشرب بلکه مذاهب و مشارب متنوع چنانکه گاه از فرط تنوع به تهوع راه می گشاید .

 

صرفنظر از مضمون و محتوای این دعوتها و فراخوان ها آنچه در ورای آن محسوس و غیر قابل انکار است عطش روحی شدیدی است که آتش جستجو را در جان انسان عصر حاکمیت " ابزار " شعله ور کرده است و او را به مصداق " الغریق یتشبث بکل حشیش " از این سوی به آن سوی می راند و از این کوی به آن کوی می دواند و این خود حدیثی است مفصل که در این مجمل نمی گنجد .

اینست که در کنار انبوه ساختمانهای آسمانخراش و محیرالعقول و سر به فلک کشیده " وال استریت " یعنی در همانجا که سلاطین صاحب دلار و کمپانیهای جهان گردان با سلاح سرمایه و سهام بازار بورس جهان را می گردانند بارها و بارها می ایستم و اگر نه از حیث صنعت و تکنولوژی لااقل – که چندان اقل هم نیست ! – می توانم بگویم از این حیث که مشرق زمین و خصوصا ایران و بالاخص دنیای اسلام گاهواره و پرورش دهنده بزرگان عرصه علم و عرفان و عبادت و معنویت بوده است و هست به خود می بالم و در می یابم که از قضا اینجا ( یعنی آنجا ! ) همانجایی است که چهره وارستگان فرزانه ای امثال حاج آخوند ملاعباس و ... را بهتر و روشنتر و جذاب تر و دیدنی تر از همیشه و همه جا می توان دید . آری می توان دید اما نه به دلالت تشابه بلکه به دلالت تضاد ! مگر نه این بود که ماهی تمثیل تا در اقیانوس بود آب را نمی یافت چون بر ساحل افتاد و خاک را حس کرد آب را یافت ؟!

باری از فراز یک ساختمان صدوهفت طبقه ای شهر نیویورک را میبینم و با یاد حاج آخوند ملاعباس به مخاطب مجهول خویش می گویم :

نگاه من به تماشای اصل اشیا رفت       تو آنچه آینه بینی به چشم من سنگ است

چگونه پیرهن عاریت کنی در بر      قبای غرب بر اندام شرقیان تنگ است !

 

آری سرزمین من سرزمین فرزانگان و وارستگانی است که قرن بیستم و عصر اتم با همه طول و عرض و حجم ووزنی که دارد از آفرینش آنان عاجز آمده است . راز و رمزهای این سرزمین بسیار است و عرفا  

 

                                       "  رازهای سرزمین من   "                    اند .

 

                                         

                                                                                                         

                                      

 شهادت حضرت جواد الائمه ع بر همه شیعیان و همه دوستان و رفقای با صفا تسلیت باد ...التماس دعا

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در جمعه 1386/09/16 و ساعت  | 
آه ! تو!

 

 

 " تو " که جان جهان هستی

 

جوهر نور و لطافت بهشت !

 

آیا مرا متبرک می گردانی

 

تا به نیروی عشقت در آرامش فرو روم

 

تا در اعمال روزانه ام شاد عشق " تو " باشم

 

و شادی را به همه کسانی که در ظلمت ساکنند

 

                                                             هدیه کنم ؟

 

|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در چهارشنبه 1386/09/07 و ساعت  | 
بدرقه
 ميدوني وقتي خدا داشت بدرقت ميکرد چي گفت:گفت اين جايي که دارم ميفرستمت مردمي داره که ميشکننت نکنه غصه بخوري من باهاتم تنهات نميذارم ..تو کوله بارت عشق ميذارم تا بگذري..قلب ميذارم تا جا بدي...اشک ميذارم تا همراهيت کنه...مرگ ميذارم تا بدوني که برميگردي پيشم
|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در شنبه 1386/09/03 و ساعت  | 
طرح بزرگ صلوات برای تعجیل وسلامتی آقا امام زمان عجل ا.. تعالی فرجه الشریف
دوستان و بزرگواران دلسوخته  هر روز با ۱۴ ختم صلوات برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان عج ا...به یاد امام زمان خود باشیم ..دوستانی که تمایل دارند در این امر خیر شرکت نمایند متن این پست را به ایمیل دوستان و یا در پست وبلاگ خود قرار دهند    ...
|+| نوشته شده توسط علی (پروانه سوخته) در شنبه 1386/09/03 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar